گيسوى حور و گوى زنخدانش بين بهم * دستارچه كژاوه و ماه مدوّرش
ماند كژاوه حاملهء خوشخرام را * اندر شكم دو بچه بمانده محصّرش
يا بىقلم دو نون مربع نگاشته * اندر ميان چو تا دو نقطه كرده مضمرش
و آن ساربان ز برق سراب ابر كرده چشم * وز آفتاب چهره چو ميغ مكدّرش
چون صد هزار لاف الف افتاده يك بيك * از دور دست و پاى نجيبان رهبرش
وادى چو دشت محشر و بُختى روان چنانك * كوه گران كه سَيْر بود روز محشرش
بل كانچنان شده ز ضعيفى كه بگذرد * در چشم سوزنى بمثَل جسم لاغرش
چون صوفيانش باركشى بيش و قوتْ كم * هم رقص و هم سماع همه شب ميسّرش
هر كز جلاجل و جرس آواز مىشنود * در وهْم نفخِ صور همى شد مصوّرش
صحن زمين ز كوكبهء هودج آنچنانك * گفتى كه صد هزار فلك شد مشهّرش
وان هودج خليفه متوّج به ماهِ زر * چون شب كز آفتاب نهى تاج بر سرش
سالى ميان باديه ديدند فرغرى
سفرنامه منظوم حج ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )
ص١٤٥