زان سان كه هر كه گفت نكردند باورش * باور كنى مرا كه بديدم به چشم خويش
امسال چون فراتْ روان چند فرغرش * ظن بود حاج را كه مگر آب چشم من
جيحون سبيل كرد بر آن خاك اغبرش * يا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر بماند بر آن كوه و كردرش
مطلع سوم
اينك مواقف عرفاتست بنگرش * طولش چو عرض جنت و صد عرض اكبرش
دهليز دارِ ملك الهىست صحن او * فرّاشْ جبرئيلش و جاروبْ شهپرش
نور اللَّه از تف نفس و آهْ مشعلش * حزب اللَّه از صف ملَك و انسْ لشكرش
پوشيدگان خلعت ايمان گه الست * ايمان صفت برهنه سران در معسكرش
گردون كاسه پشت چو كفگير جمله چشم * نظّاره سوى زندهدلانِ كفن ورش
از اشكشان چو سيب گذرها منقطّش * وز بوسه چون ترنج حجرهها مجدّرش
از بس كه دود آه حجاب ستاره شد * بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش