گويى كه مرغ روز ز رو زيورش بخورد * كز خلق مرغ مىشنوم بانگ زيورش
مانا كه محرم عرفاتست آفتاب * كِاحرام را برهنه سرآيد ز خاورش
هر سال محرمانه ردا گير آفتاب * وز طيلسان مشترى آرند ميزرش
پس قرص آفتاب به صابون زند مسيح * كاحرام را ازارِ سپيدست در خورش
بينى به موقف عرفات آمده مسبيح * از آفتاب جامهء احرام در برش
پس گشته صد هزار زبان آفتابوار * تا نسخهء مناسك حج گردد از برش
نشْگفت اگر مسيح درآيد ز آسمان * آرد طواف كعبه و گردد مجاورش
كامروز حلقهء در كعبهست آسمان * حلقه زنان خانهء معمور چاكرش
بل حارسيست بام و در كعبه را مسيح * زانست فرقِ طارمِ پيروزه منظرش
چو بك زنِ مسيح مگر زان نگاشتند * با صورت صليب بر ايوان قيصرش
سفرنامه منظوم حج ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )
ص١٤٣