قصيدهء ركوة الاسفار خاقانى
مطلع اول
صبح از حمايل فلك آهيخت خنجرش * كيمختِ كوه اديم شد از خنجرش زرش
هر پاسبان كه طرهء بام زمانه داشت * چون طرّه سر بريده شد از زخم خنجرش
صبح از صفت چو يوسف و مه نيمهء ترنج * بِكرانِ چرخ دست بريده برابرش
شب گيسوان گشاد چو جاود زنى به شكل * بسته زبان ز دودِگلوگاهْ مجمرش
گفتى كه نعل بود در آتش نهاد ماه * مشهور شد چو شد زن دود افكن از سرش
شب را نهند حامله خاور چراست زرد * كابستنى دليل كند روىِ اصفرش
شب عِقدِ عنبرينهء گردون فرو گسست * تا دستِ صبح غاليه سازد ز عنبرش
آنك عروسِ روز پسِ حجله معتكف * گردون نثارْ ساخته صد تختِ گوهرش
زان پيش كان عروس برهنه شود علم * كوس از پى زفاف شد آنك نوا گرش