تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه منظوم حج ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢

قصيدهء ركوة الاسفار خاقانى

مطلع اول

صبح از حمايل فلك آهيخت خنجرش * كيمختِ كوه اديم شد از خنجرش زرش هر پاسبان كه طرهء بام زمانه داشت * چون طرّه سر بريده شد از زخم خنجرش صبح از صفت چو يوسف و مه نيمهء ترنج * بِكرانِ چرخ دست بريده برابرش شب گيسوان گشاد چو جاود زنى به شكل * بسته زبان ز دودِگلوگاهْ مجمرش گفتى كه نعل بود در آتش نهاد ماه * مشهور شد چو شد زن دود افكن از سرش شب را نهند حامله خاور چراست زرد * كابستنى دليل كند روىِ اصفرش شب عِقدِ عنبرينهء گردون فرو گسست * تا دستِ صبح غاليه سازد ز عنبرش آنك عروسِ روز پسِ حجله معتكف * گردون نثارْ ساخته صد تختِ گوهرش زان پيش كان عروس برهنه شود علم * كوس از پى زفاف شد آنك نوا گرش