سوز دلش « 1 » چون علم افروختى * ز آتش آن لوح و قلم سوختى
هر يك از آن سنگ به چشم بدى * در ره معنى « 2 » حجر الاسودى
سرمهء آن سنگ دهد نور دل * مردمك ديده ازو منفعل
بر سر آن ره كه طريق هُداست * حجرهء ازواج رسول خداست
ساحتِ آن گنبدِ « 3 » فردوس بود * حور به گيسو كندش رفت ورود
باز بنه گام دگر زان طرف * كاخ صفا بنگر و كان شرف
نيست مجال قدم اجنبى * خفته در آن گوهر صلب نبى
خيل صحابه چه بزرگ و چه خرد * بيش از آن است كه بتوان شمرد
در ته آن خاك كه كانها دروست * آن نه بدنهاست كه كانها دروست
مقبرهاى كز همه اينها جداست * مقبرهء مادر شير خداست
پاى خسارت منه آنجا دلير * خفته در آن بيشه يكى شير شير « 4 »
كان گهر معدن زر هر يكى * زينت مه زيور خور هر يكى
اين همه در سايهء آن آفتاب * رفته به خلوتگه عزت به خواب
روز قيامت كه بود نفخ صور * اين همه خيزند در استار نور
خلق جهان مانده همه در مغاك * از شرف اينها زد و سر بر سماك
سر چو برآرند ز جيب غبار * چشم گشايند به ديدار يار
بخت اگر يار شود عن قريب * خاك شوم بر سر كوى حبيب
هامش
( 1 ) . در « خ » : آتش دل .
( 2 ) . در « خ » : كعبهء جان را .
( 3 ) . در « خ » : منزل .
( 4 ) . در « خ » : سر ز شير .