زيارتبقيع
شو متوجه به زمين بقيع * عرش برين بين و مقام رفيع
هر طرفى نور دهد زان زمين * همچو نجوم از فلك هفتمين
اين همه چون انجم و او آفتاب * رفته ز خورشيد همه در نقاب
چونكه نهى بر در دروازه گام * ورد زبان ساز صلات و سلام
زنده دلان بين كه ز خود مردهاند * سر به گريبان عدم بردهاند
گر بگشايند ز عارض نقاب * تيره نمايند مه و آفتاب
بر در دروازه كه دين را در است * مقبرهء عمّه پيغمبر است
گنبد عباس كه خلد آشيانْست * قبلهاى از نور ، به عالم عيانْست
چار دُر از دُرج نبوت در آن * بحر سخا كان مروّت در آن
از فلك جود و سخا و كرم * كرده قران چار ستاره به هم
پرده گشايم ز جمال سخم * صادق و باقر علىست و حسن عليهم السلام
خفته در آغوش هم از يكدلى * زادهء معنى و نبى و على « 1 »
چون به ميان فاصلهشان اند كيست * مرقد اين چار تو گويى يكيست
مشهد عباس عليه السلام * دوده از آن دود گرفتى قلم
خون دل از ديده فشاندى برون * مرثيه گفتى و نوشتى به خون
آن حُجَر چند كه مانده سياه * هست سياهيش از آن دود آه
هامش
( 1 ) . در « ما » : داده معنى نبى و على .