مدينهء منوره
باد صبا دامن گل برفشاند * نكهت يثرب به مشامم رساند
فارغ از انديشهء صوت و ادا « 1 » * گفت حديثى ز زبان وفا
كاى شده پاك از همه آلودگى * دُردى « 2 » دل رفت به پالودگى
داده جلا آينهء خويش را * ساخته مرهم جگر ريش را
شهد وجود تو مصفّا شده * بلكه ز هر صافتر اصْفى شده
آينه ترسم كه برآرد غبار * فرصت امروز غنيمت شمار
پاى تجرّد به سر خويش نه * يك قدم از خويش فرا پيش نه
سكه زن آن نقد كه آوردهاى * ورنه زر آورده و مس بردهاى
از زر بىسكّه چه خواهى خريد * جامه ازين غصه بخواهى دريد
حجّ تو هر چند كه دين را در است * حجّ دگر هست كه آن اكبر است
رونق فرمان تو بىمُهر شاه * كم بود از مرتبهء برگ « 3 » كاه
مُهر كن اين نامه كه در روزگار * حجت كار تو شود روز كار
نامه كه گردن شكن سرورانست * مُهر وى از خاتم پيغمبرانست
پر نشد از آتش شوق « 4 » تو دود * دير شد آهنگ تو برخيز زود
گرمى اين كوره از آن آتشست * پاك كند نقد كه در وى غشست
اين ره عشقست « 5 » نه راه حجاز « 6 » * زاد وى آن به كه كنى از نياز
مىرود اين ره به سوى كوى دوست * فرصت جان باد كه معراج اوست
هامش
( 1 ) . در « خ » : صوت وفا .
( 2 ) . رسوباتى كه در مايعات تهنشين مىشود .
( 3 ) . در « خ » : پرّ .
( 4 ) . در « خ » : قهر .
( 5 ) . در « خ » : عشاق بود .
( 6 ) . در « ما » : نى حجاز .