تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه منظوم حج ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤

مدينهء منوره

باد صبا دامن گل برفشاند * نكهت يثرب به مشامم رساند فارغ از انديشهء صوت و ادا « 1 » * گفت حديثى ز زبان وفا كاى شده پاك از همه آلودگى * دُردى « 2 » دل رفت به پالودگى داده جلا آينهء خويش را * ساخته مرهم جگر ريش را شهد وجود تو مصفّا شده * بلكه ز هر صاف‌تر اصْفى شده آينه ترسم كه برآرد غبار * فرصت امروز غنيمت شمار پاى تجرّد به سر خويش نه * يك قدم از خويش فرا پيش نه سكه زن آن نقد كه آورده‌اى * ورنه زر آورده و مس برده‌اى از زر بىسكّه چه خواهى خريد * جامه ازين غصه بخواهى دريد حجّ تو هر چند كه دين را در است * حجّ دگر هست كه آن اكبر است رونق فرمان تو بىمُهر شاه * كم بود از مرتبهء برگ « 3 » كاه مُهر كن اين نامه كه در روزگار * حجت كار تو شود روز كار نامه كه گردن شكن سرورانست * مُهر وى از خاتم پيغمبرانست پر نشد از آتش شوق « 4 » تو دود * دير شد آهنگ تو برخيز زود گرمى اين كوره از آن آتش‌ست * پاك كند نقد كه در وى غش‌ست اين ره عشق‌ست « 5 » نه راه حجاز « 6 » * زاد وى آن به كه كنى از نياز مىرود اين ره به سوى كوى دوست * فرصت جان باد كه معراج اوست
هامش
( 1 ) . در « خ » : صوت وفا . ( 2 ) . رسوباتى كه در مايعات ته‌نشين مىشود . ( 3 ) . در « خ » : پرّ . ( 4 ) . در « خ » : قهر . ( 5 ) . در « خ » : عشاق بود . ( 6 ) . در « ما » : نى حجاز .