ز آتشِ او اين همه دلها كباب * او شده مستغنى از اين اضطراب
در تك و دو آمده خلق اين چنين * او ز سرِ ناز مربع نشين
نور الهش لَمَعاتِ خود است « 1 » * خال سياهش حجر الاسود است
بوسه زنند اين همه بر خال او * هيچ دگرگون نشود حال او
دامن او در كف مردم بسى * او نكشد دامن لطف از كسى
بر درِ او روى تضرع به خاك * در رهِ او خلقِ جهانى هلاك
چشم رضا گر نكند بر تو باز * خاصيت حسن غرورست و ناز
حُسْن غنا آرد و عشق احتياج * هر دو جهان زين دو گرفته رواج
كعبه كه در جلوهگرى دلرباست * آن نه به رخساره و زلف دو تاست !
گر بودش روى ازين سوى نيست * هر بصرى مدرك آن روى نيست
تنگ بود حوصلهء چشم سر * چهرهء خوبان ، دگرست آن دگر « 2 »
روى نمايد به تو در آن جهان * طايف خود را طلبد ز آن ميان
روز قيامت كه برآيد نفور * از دل مجروح ز نزديك و دور
روى به محشر نهد آن نو عروس * با دف و مزمار و مغنّى و كوس
شانه زده گيسو و رو كرده باز * خاك ره او شده اهل نياز « 3 »
جعد سياهش كه رسد تا ميان * بافته از موى سر حاجيان
گونهء خورشيد جهان بانيش * گشته « 4 » ز خونابهء قربانيش
گرد بخور عجب از دود آه * كز دل طايف زده هر صبحگاه
با همه زيب آن صنم مهوشان * جلوه كند دامن عزّت كشان
هامش
( 1 ) . در « چ » : خداست .
( 2 ) . در « خ » : چشم بصيرت كند آن را نظر .
( 3 ) . در « خ » : گشته خرامنده به صد عزّ و ناز .
( 4 ) . در « چ » : سرخ .