كشته درين بىحد و قربان بسى * تشنه به خون تيغ به كف هر كسى « 1 »
هر كه نشد كشتهء شمشير دوست * لاشهء مردار به از جان اوست
سرخى خون آيت صنع اللَّه است * كُشته شو آنجاى كه قربانگه است
آن همه جوينده كه اينجا درند * جان بفروشند و غم دل خورند
يك طرفش آمده خونها به جوش * وز طرفى جوشش كالا فروش
هر كسى و همّت والاى خويش * سود برد در خور كالاى خويش
سر بكش از تيغ و فرود آر سر * كرده ز سر قيد علايق به در
گر سر موييست علايق ترا * نيست يكى خدمت لايق ترا
رو سر تسليم و رضا پيش گير * در ره دين ترك سر خويش گير
سر بتراشيد چو مو اند كيست « 2 » * اندك و بسيار درين ره يكيست
زندگى از سر دگر آغاز كن * از بدن خويش كفن باز كن
جامهء خود باز ستان از گرو * جان تو « 3 » نوروزى نوروز نو
بر تو شد اكنون همه اشيا حلال * غير دخولى كه كنى با حلال
بر تو فداگر شده لازم بده * عقده گشايى كن و بگشا گره
سبعه نگر باز كه سيّار شد * يك به يك اركان همه در كار شد
هشت گدا بشمر و يك گوسفند * پاره « 4 » كن از يكدگرش بندبند
ور كنيش ذبح و به ايشان سپار « 5 » * پس متساوى دهشان اختيار
اى كه به مقصود ره آوردهاى * ره به سوى مقصد خود بردهاى
هامش
( 1 ) . در « خ » : تشنه به خون دشنه به خون هر كسى .
( 2 ) . در « خ » : سر بتراش ارچه كه مو اندكيست .
( 3 ) . در « چ » : جامهء .
( 4 ) . در « خ » : باز .
( 5 ) . در « خ » : ذبح كنش ورنه به ايشان سپار .