شام ترا صبح سعادت دميد * بر تو مبارك بود اين صبح عيد « 1 »
عاشر ذى الحجه به آن رهنمون * شد كه ز احرام حج آيى برون
اى كه به ميقات گذارت فتاد * دولت احرام ترا دست داد
رمى ادا ساخته و ذبح و حلق * وز گرو منع برون كرده دلق « 2 »
از كرم خالق اكبر تراست * گشته وقوفين ميسّر تراست
برده سوى مقصد و مقصود راه * آمده محرم به حريم إله
خيز و ببين صحن و منا روز نحر * دم به دم از خونِ فدا گشته بحر
حمد و ثناى احد ذوالجلال * ورد زبان ساز چو دارى مجال
در رهش از روى ارادت دراى * سوى حريم حرم او گراى
بين كه چسان جمله خلايق ز دل * كرده برون قيد علايق ز دل
از سر تعجيل و ره اضطراب * سوى حرم آمده با صد شتاب
جمله در اطراف حرم گشته جمع * پر زده پروانه صفت گرد شمع
در هوس قامت دلجوى او * طوف كنان گرد سر كوى او
مردم آفاق ز بلغار و روس * جمله شده ناظر آن نوعروس
كرده يكى بوم و بر روى طى * وان دگرى آمده از مُلك رى
وين دگر از غايت مغرب زمين * وان دگرى آمده ز اقصاى چين
و آن دگرى سوده قدم چند سال * تا كه رسيده به حريم وصال
قطع بيابان و مراحل بسى * طىّ به وادىّ و منازل بسى
كرده ولى بخت ندادست دست * در قدح يأس فتادست مست
مانده به بيغولهء حرمان اسير * گشته اسير ستم چرخ پير
ناوك هجران به جگر خورده است * راه به راه طلبش بُرده است
هامش
( 1 ) . در « خ » : روزى فرخ شده چون روز عيد .
( 2 ) . نوعى پشمينه كه درويشان پوشند ( معين ) .