از پى فراشى آن ابر و باد * مىرسد از چرخ به هر بامداد
كوه عجيبىست به مسجد قريب * در نظر اهل نظر بس مهيب
هست در آن غار يكى كز صفات * آمده مشهور به والمرسلات
در عقب سوق منا بر شمال * سر زده كوهىست در اوج جلال « 1 »
دامن آن كوه ز ربّ جليل * آمده قربانگه ابن خليل
شغل كسانست برون از حساب * رو تو سوى جمْرهء اول شتاب
آن كه بود بر عقب پاى او * بر سر كوه آمده مأواى او
سنگ برون آر و جهادى بكن * از صف آن معركه يادى بكن
قوم كه شمشير قضا مىزنند * نعرهء تكبير فنا مىزنند
سعى و طواف آمده چون هفت بار * شد عدد سنگ همان اختيار
هفت كَرَت « 2 » سنگ بر آن ميل زن * ميل چو بر روى عزازيل زن
بسته خليل از پى قربان پسر * كآمده « 3 » شيطان لعينش به سر
سنگ برو كرده حوالت خليل * كرده توجه به خداى جليل
مار « 4 » عزازيل شود منهذب * رمى نما اول قربان عقب
باز در آن كوش كه قربان كنى * هر چه كنى كوش كه با جان كنى
تيغ وفا بر گلوى جان بنه * گردن تسليم به فرمان بنه
دست چه باشد كه از آن خون چكد * خوش بود آن كز دل محزون چكد
جان كه نه قربانى جانان شود * جيفهء تن بهتر از آن جان شود
ساحت اين عرصه كه ارض مناست * سر به سر اين دشت فنا بر فناست
هامش
( 1 ) . در « خ » : كمال .
( 2 ) . در « خ » : عدد .
( 3 ) . گاه كه .
( 4 ) . در « چ » : تا كه .