خطبه كند بر سر منبر خطيب * راست چو از شاخ شجر عندليب
نغمهء داودى و سوز درون * ديده و دل خون كند و غرق خون
چونكه به هم جمع شود ساز و سوز * آن كند آن كآتش آتش فروز
مطبخ آدم به شمال جبل * گشته سكون فقرا را محل
گه كه درو سر زده خون جگر « 1 » * دوده صفت گشته سيه فامتر « 2 »
گه كه درو شعله زده دود آه « 3 » * گشته عيان از شب تاريك ماه
نور كه گه شعله زدش گاه برق * سايه فكنده فقرا را به فرق
قبّه كه بر قلهء كوه آمده * نور فشان ، چون مهى خرگه زده « 4 »
هست عيان در نظر اهل دين * خانهء ياقوت و سپهر برين
خيز كه شد وقت دعا را محل * ناقه روان ساز به پاى جبل
سر به سرِ آن جبل از هر گروه « 5 » ريخته چون ريگ به هم كوه كوه * اين عرفاتست فراغت كجاست
هر كسى امروز به خود مبتلاست * كه به كه امروز تواند شدن
جان نكند فكر صلاح بدن * بهر چرا ناقه مبر سوى دشت
باش كه امشب شد و فردا گذشت * خلق فتاده همه پهلوى هم
پهلوىشان رفته و بازوى هم * از جبل و دشت وى آثار نه
هيچ به جز خلق نمودار نه * دامنش از خيل شتر فوج فوج
گشته چو دريا كه درآيد به موج * كوه چنان ، دشت ، چنين زد به راه
راه روان بر شده تا صبحگاه
هامش
( 1 ) . در « خ » : بس كه ز آه دل خونين جگر .
( 2 ) . در « خ » : گاه در آن شعله زده برق آه .
( 3 ) . در « خ » : بام و در .
( 4 ) . در « خ » : نور فشان چون مه و خور آمده .
( 5 ) . در « خ » : خلق به گرد جبل از هر گروه .