به سوىمنى
بار فرو گير كه در تنْ عناست * ناقه بخسپان « 1 » كه زمينِ مناست
صبر نما امشب و فردا دگر * تازه كن از آب ، شتر را جگر
هست فرو آمدن قافله * از پى تيمار خود و راحله
تقويتى كن بدن از روز پيش * روز دگر كس نكند فكر خويش
ترويه آخر شد و شب در رسيد « 2 » خازن صبحست كه دارد كليد * قد طَلَع الصُّبح وهبَّ الشمال
اقترب الوقت الى ذى الجلال « 3 » * بار ببنديد كه فرصت نماند
تيز برانيد كه مهلت نماند * خلق همه راحله را كرده تيز
همچو سپاهى كه فتد در گريز * اين عرفاتست كه بُوَد كوى حق
هست گريز همه بر سوى حق * فرسخى از كوى منا پيشتر
مزدلفه روى نمايد دگر * عرض وى از سينهء حجاج بيش
هر كه درو مشتغل كار خويش * يك طرفش بين ز قوافل خيام
دوخته در كسوت مصرى تمام * محمل پرداخته با زيب و فرّ
بر سرش افراخته چتر قمر * يك طرفش مجمع شامى تمام
زينتشان ز اطلس و ديباى شام * محمل مشكين دگر در ميان
بر سرش از صفحهء خور سايبان * از پى هر قافله حوضى دگر
ز آب حيات آمده سر تا به سر * ريگ مپندار به ظاهر در آن
كآب حياتست و جواهر در آن
هامش
( 1 ) . در « خ » : به جنبان .
( 2 ) . در « خ » : و شب ناپديد .
( 3 ) . در « چ » : الى [ ذى ] الكمال .