سر زده خورشيد جهانتاب ازو * روضهء رضوان شده در تاب ازو
طالع از آن برج شده اخترى * كز اثر اوست ثرا تا ثرى
ديده و دل هر دو در آن منجلى * كوچهء مولود نبىّ و على
بوالعجبست آنكه شده يك مقام * مجمع قرص خور و ماه تمام
بهر همين مهر و مه آسمان * پهلوى هم نيز بود جاىشان
اين چه مقامست كه درّ نجف * پرورش او شده در اين صدف
خانهء زهراست در آن شِعْب هم * پهلوى صدّيق به يك دو قدم
مشترى و زهره و شمس و قمر * بوده قرانشان همه با يكديگر
سر به سر اين كوى نشيب و فراز * بوده خرامش گه آن سرو ناز
بر سر آن كوى چسان پا نهيم * بىادبست آنكه نهد ديده هم « 1 »
بام و درش يك به يك از هم جدا * بارد ازو رحمت خاص خدا
قبرستان معلى
خاك معلىست كه تاج سر است * نور دِهِ ديدهء ماه و خور است
هر طرفش مغرب صد آفتاب « 2 » * پردهء گل گشته به روشان نقاب
بوى مسيحا دهد از خاكشان * نور فروزد ز دل پاكشان
رحمت حق باد بران خاكدان * كين همه گنجست در آنجا نهان
مسجد رايت بود آنجا عيان * گشته منوّر چو رياض جنان
سر به سرش منبع نور و صفاست * موضع رايات رسول خداست
هامش
( 1 ) . در « چ » : اين بيت در انتهاى عنوان « در تعريف مقام مدعا » آمده و بيت دوم آن ، چنين است : شايد اگر ديدهء بينا نهم .
( 2 ) . در « خ » : هر طرفش مشرق و صد آفتاب .