طول منارش به فلك همعنان * با شجر سدره شده همزبان
بركهء آبى كه در آن منزلست * هر طرفش راه به جوى دلست
آب رخ چشمهء خورشيد ازوست * تشنه او هر كه برِ طَرْف جوست
در تك آن آب ، عيان ريگ آن * همچو نجوم از پس هفت آسمان
از تن سيمين بَدَنان پاكتر * از دل حجاج ، « 1 » صفاناكتر
مصرى اگر آب خورد زان سبيل * تلخ نمايد به لبش آب نيل
آب خَضِر باشد از آن آب دور * منبع او ظلمت و اين كوه نور
شامى اگر بر لبش آرد گذر * كرده در آيينه حُسْنش نظر
يابد ازو ديدهء معنيش نور * نور و صفا در دلش آرد ظهور
ور گذراند به زبان نام او * صبح سعادت دمد از شام او
هست زمينش به صفا باغ « 2 » * دلتخم محبت بفشانش به گِل
هر چه برآرد سر ازين آب و خاك * گرچه گياه است شود نور پاك
پرتو علمش به جهان تافته * عالم ازو نور و ضيا « 3 » يافته
گوشه نشين گشته درين خاكدان * شيخْ عمر مرشد اعرابيان
شد شجرش را كه در آن عرصه گشت * سايه نشين طوبى باغ بهشت
هست زعين شرف آن خاك در * نور دِهِ ديدهء اهل نظر
تربت او كآمده نورانى است * شيخ علىُّ الحق كرمانى « 4 » است
ز آب و گل او شجرى سر زده * وز شرفش سر به فلك بر زده
هامش
( 1 ) . در « خ » : عشاق .
( 2 ) . در « خ » : به فراباغ .
( 3 ) . در « ما » : صفا .
( 4 ) . دربارهء او كه از صوفيان به نام قرن چهارم است ، نك : اسرار التّوحيد ، صص 713 - 712 و مصادرى كه در آنجا آمده .