حكايت على بن الحسين ( ع )
سرو گل « 1 » روضهء صدق و صفا * تازه نهال چمن اصطفا « 2 »
قرة العينين نبىّ و ولىّ * ميوهء بستان بتول و على عليه السلام
داده جمالش دل و دين زيب و زين * كعبهء آمال على حسين عليه السلام
در ره حج قافله سالار بود * چون كه به ميقات فتادش درود
رفت در احرام چو ماه تمام * ره بر ازو قافلهء مصر و شام
گشته رفيقان همه لبيك گو * او شده در بحر تحيّر فرو
غنچهاش از باد كسان وانشد * از جهت تلبيه گويا نشد
لرزه به شمشاد فتادش چو بيد * زرد شده لاله و نرگش سپيد
جعد مُطراش « 3 » درآمد به هم * شاخ گلش گشت ز انديشه خم
خلق در آن فكر كه اين حال چيست * شد متكلم چو زمانى گريست
گفت كه لبيك به جاى خود است * ليك مرا گريه ز بيم رد است
خوف ردم هست و رجاى قبول * مانده در اين خوف و رجايم ملول
چون كه به لبيك زبان برگشود * بىخودى صعب برو رو نمود
ناقهاش افكند به روى زمين * كرد زمين را فلك چارمين
گر فتد از ناقه به خاك او چه باك « 4 » * نور فتد نيز ز گردون به خاك
آنكه سپهرش بود احرام گاه * جامهء احرام كند گرد « 5 » راه
تا كه به اتمام نشد مهتدى * زو نشدى رعشه و آن بىخودى
هامش
( 1 ) . در « ما » : سرو بن .
( 2 ) . در « خ » : مصطفى .
( 3 ) . مطرا به معناى : تر و تازه ، نم دار كرده شده .
( 4 ) . در « خ » : زانكه بيفتاد به خاك او چه باك .
( 5 ) . در « خ » : خاك .