[ ميهمانىهاى متعدد در شهر سلطانآبادِ عراق عجم ]
يوم پنجشنبه ، نونزدهم ربيع [ الاول ] ، صبح از خواب برخاستيم . نيمساعت از آفتاب گذشته حركت كرديم ، مقدارى كه طى مسافت نموديم ، از گردنه كوه كوچكى سرازير شديم ، وارد به دشت عراق شديم . در بين راه دو قريه خراب ديدم كه سكنه نداشت . از آنجا گذشتيم ، همه جا رانديم [ تا ] چهار ساعت به غروب مانده ، وارد به شهر سلطانآباد عراق شديم .
بعد از صرف چايى و ناهار برخاستم رفتم در ميان شهر قدرى گردش نمودم . در اين بين آقاى داداش هم رسيدند . رفقاى عراقىها و همسفرهاى مكّه را پرسيديم و دكانهاشان را [ 214 ] پيدا نموديم . اولًا چهار نفر از عراقىها كه در راه مدينه و مكه و كشتى و بمبئى همسفر بوديم و دوستى پيدا نموده بوديم ، اسماء ايشان يكى حاج شيخ كاظم و يكى حاج ميرزا خداداد و يكى حاج ميرزا محمد و يكى حاج حسين كه تمام بزّاز بودند ، الا آقا شيخ كاظم .
بارى ، چهار نفر آنها جمع شدند به اصرار زياد - كه در واقع از كثرت اصرار ، خجالت كشيديم - كه بايستى برويم منزل آنها .
بارى ، بالاخره به يك نفر از آنها ، شب را قول داديم برويم منزل او . با ساير از رفقا رفتيم ، قدرى هم گردش نموديم . شب را رفتيم منزل حاج ميرزا خداداد و زنانه را هم با حاج محمد ملازم برديم ؛ و محض خاطر ما هم ، چند نفرى دعوت نموده بود . شب را بعد از صرف غذا ، خواب را هم ما را نگه داشتند ، خوابيديم ؛ ولى سايرين از رفقا اصرار داشتند كه بايستى چهار شب بمانيد كه هر شبى ، در منزل يكى از آنها برويم ، قبول ننموديم . امروز را شش فرسنگ رانديم .
[ مختصرى از سياحت عراقِ عجم ]
اولًا دشت عراق ، دشت مسطح بزرگى مىباشد كه چهار اطراف او كوه است و در وسط ، قراء زيادى واقع است و در ميان آن دشت ، زمين نمكزارى است كه عبور امكان