[ 112 ] قبل از ظهر حركت نموديم از كُظَيمه « 1 » به سمت جدّه . همه جا سير نموديم إلى عصر ؛ پايين آمديم ، نماز ظهرين را خوانديم ، سوار شديم . شب را هم همه جا در سيريم . تقريباً شش ساعت از شب گذشته بود ، در ميان كجاوه در خواب بودم ، يكمرتبه شتر ما زمين خورد ، ولى الحمد لله صدمه و زخمى نرسيد ، مگر فىالجمله خراشى .
[ ذِهبان در مسير بازگشت از مدينه ]
بارى ، إلى هشت ساعت از شب گذشته ، رسيديم به منزل ذهبان . بعد از صرف چايى خوابيديم .
صبح ، بعد از خواندن دوگانه از براى خالق يگانه و صرف چايى ، آفتاب بلند شد و خيام حجّاج را نزده بودند كه شايد زودتر حركت نمايند ، ولى بعد از آنكه آفتاب بلند شد ، خيلى گرم بود . بعضى از خيمهها را زدند ، ولى در اين منزل ، همه حضرات مقوّمين و حملهدارها باز خوف مىنمودند كه مبادا اعراب راه مكّه كه بايستى ما از آن راه برويم ، نرفتيم ، خبر بيابند « 2 » ، سر راه را بگيرند .
علت آنكه چون مقوّمى كه با حجّاج و قافله بوده كه از شفيه مراجعت به مكّه نمودهاند ، به علت جلوگيرى عشيره حامده از قبيله بين راه مكّه بوده كه از كُظَيمه مىرود و مقوّم ما از قبيله حامده مىباشد و اعراب با قبيله حامده عداوت نموده كه چرا قافله حجّاج كه به سمت مدينه مىرفتند و مقوّم از قبيله ما بوده و حجّاج را [ 113 ] قبيله حامده كه از خويشان مقوّم ما بوده ، مانع از زيارت مدينه شدهاند ؟ ! و حالا هم ما قافله را كه مقوّمش از خويشان قبيله حامده است ، مانع از حجّ مىشويم .
هامش
( 1 ) . در متن دستنوشته ، « كظميه » درج شده است .
( 2 ) . در متن مخطوط ، « بيايند » ديده مىشود .