[ ادامه مسير به سمت شُفَيه ، صعوبت راه و قتل چند حاجى ]
بارى ، يوم شنبه ، بيست [ و ] ششم ، قرب شش ساعت به غروب مانده ، از منزل سطحه غاير حركت كرديم ، ولى بايست از منزل يك فرسنگ پياده طى مسافت نماييم ؛ چون راه سرازير مىرود و خيلى سخت و از ميان درّه بايست يك شتر - يك شتر عبور نمايد .
راه افتاديم ، تمام حجّاج از زن و مرد پياده راه افتادند ؛ وارد درّه شديم . در واقع راه صعبى است ؛ خيلى به سختى طى مسافت نموديم . تقريباً دو ساعت پياده رفتيم تا اينكه رسيديم به پايين كوه ، ولى در ميان راه ، شكافهاى زيادى [ 104 ] و شترهاى كثيرى در ميان درّه افتاده و شكسته و مرده بودند . همين ، دليل بر كثرت سختى راه است ، ولى الحمد لله از قافله ما ، به كسى زحمتى نرسيد و شترى سقط نشد .
واقعاً اگر اين قطعه از راه را شب مىرفتيم ، مسلماً شترهاى زيادى سقط مىشد و زحمت كلّى به حجّاج مىرسيد و سارقين هم لابدّاً خيلى از خود حجّاج و مالشان تلف مىنمودند . و چيزى كه در اين قطعه از راه ، اسباب پريشانى ما شد ، اين بود :
در بين درّه كه رسيديم ، ديديم عده [ اى ] از حجّاج جلو نشستهاند . آنها اظهار كردند كه يك نفر از حجّاجى كه در چهار روز قبل كه در حمل حاج حسّون حمله دار بودند و حركت نموده بودند ، در اينجا كشتهاند ، زير خاك نمودهاند ، در كنار جادّه .
نشان دادند ، رفتيم مشاهده نموديم . ديدم يك بيچاره را زير خاك نمودهاند ؛ مختصرى از خاك روى او ريختهاند و پاهاى او و رانهاى او و سينه او نمايان است و لباس احرام هم دربر دارد و باد و ورم نموده است و خيلى كلفت شده است و آفتاب ، پوست بدن او را سوزانيده . يك حال رقّت و افسردگى از براى من دست داد و تكليف