و نخلستان شهر عبور نموديم . مغرب كه شد ، پايين آمديم ، نماز مغرب را خوانديم ، حركت كرديم . از اول شب إلى آخر شب ، صداى برّه برّه عكّامها و جمّالها بلند بود . دزد زيادى خود را به قافله مىزدند و اسباب وحشت قافله بودند .
[ مسجد شجره و نيت احرام در راه بازگشت ]
بارى ، نيم ساعت ، شايد قدى هم بيشتر از شب گذشته بود ، رسيديم به مقابل مسجد شجره كه احرامگاه و ميقاتگاه است ؛ چون از مدينه به صيغه نذر مُحرِم شده بوديم ، ولى مقابل مسجد شجره كه رسيديم ، خبر نمودند ؛ دو مرتبه تجديد نيت نموديم و تلبيه گفتيم و مسجد شجره در سر راه سلطانى واقع است كه ما آمديم و در اينجا در مقابل او بايد احرام بست .
[ بئر ماشيه ، توقفگاهى ديگر ]
بارى ، صبح را تقريباً رسيديم به منزل نيمساعت از آفتاب گذشته بود و اسم اين منزل ، بئر ماشيه است . منزل كه رسيديم ، معلوم شد كه ديشب با وجود اين همه مواظبت ، هزار [ و ] صد روپيه يك نفر از اهل طهران را از ميان بار بردهاند و يكبار برنج و بعضى از لباس و خورد [ و ] ريز [ 101 ] آنها را با بار از ميان قافله بردهاند .
و يك شيخ ديگر را از اهل نجف كه حاج شيخ عباسعلى نام دارد ، يك خزى داشته است ، در وسط قافله ، ده نفر ريختند سر او ، با قدّاره به بالاى پيشانى او زده و با چوب به سر و مغز بيچاره ، گرفتند تمام احمال و اثقال او را از ميان بار ، با احرام كه دربرداشته ، بردند .
و پيشانى آن بيچاره خون زيادى آمده بود و عريان كرده بودند ، كه يك نفر يك ساتر به او داده بود كه خود را حفظ كند .