بارى ، به يك دلِ مضطرب و پر از خوف و بيم ، سوار شديم ، حركت به سمت مدينه نموديم . همين كه راه افتاديم ، مجدّداً از بالاى كوه مُشرِف به جادّه ، صداى شليك تفنگ بلند شد . باز دل رميده حجّاج بيچاره از حال رفت و گفتند : عشيره ديگر [ ى ] از اعراب هستند ، پول مىخواهند .
حضرات مقوّمين و حملهدارها جلو رفتند ؛ بعد از ساعتى ، پولى دادند ، راه افتاديم .
چند قدمى كه رفتيم ، باز صداى تفنگ از بالاى يك كوه ديگر بلند شد .
بارى ، إلى چهار ساعت از آفتاب رفته ، نيمفرسنگ بيشتر طى مسافت نكرديم . سه - چهار نقطه از اطراف جاده كه تمام كوه است ، در دو طرف راه به ضرب گلوله پول از ما گرفتند . بعد گفتند : در جلو ، يك عشيره بزرگ ديگرى هست كه پول كلّى مىخواهند .
[ عزم مجدد بازگشت به مكّه ]
مقوّمين و حمله دار به تنگ آمده ، قضيه را از براى حجّاج نقل نمودند ، گفتند : برمىگرديم به مكّه ، ولى شما به ما كاغذى بدهيد كه به ميل خود مراجعت كرديم كه نزد شريف مكّه مسئوليتى از براى مقوّمين نباشد .
حجّاج قبول نمودند ، عازم بازگشت شديم . همين كه شترها را به سمت مكّه برگردانيدند [ 91 ] صداى ضجّه و شيون از حجّاج بلند شد . صداى يا رسول الله و ناله و گريه در ميان درّه پر شد . به طورى حالت گريه به مردم دست داد كه به جمّالهاى عرب بىانصاف حالت رقّت دست داد و دعا مىكردند .
تقريباً هزار قدمى كه به سمت مكّه مراجعت نموديم ، يك مرتبه قافله ايستاد . معلوم شد كه يكى از شيوخ اعراب حربى كه ديروز پول گرفته بود ، مطلب را فهميده ، آمده جلوى قافله را نگاه داشته كه نمىگذارم برگرديد و يكصد [ و ] هشتاد ليره از پولهاى