ديروز ، حق من بود ، گرفتم ، ردّ مىكنم و تمام مصارف قافله را مىدهم و خودم قافله را به مدينه مىبرم ؛ در واقع اين شيخ جوانمردى است .
و مقوّمين و حملهدارها هم پشيمان شدند ، دومرتبه سرقافله را برگردانيدند به سمت مدينه .
بارى ، آمديم تقريباً يك فرسنگ [ و ] نيم كه طى مسافت نموديم ، منزل انداختند ، ولى چهار طرف ما كوه است . از ميان درّه كه راه ما بود ، خارج شديم و اين شيخى كه جلوى قافله ما را گرفته برگرداند ، آمد منزل ما و جناب آقاى آقا سيد حسن استرآبادى ، چايى خورد و دلدارى داد و نزد شيخ صاحب اين زمين ، ميهمان بود ، رفت منزل او .
[ همكارى سيد وهّابى با حجّاج ايرانى ]
عصر به اتفاق شيخ صاحب زمين آمدند نزد آقاى آقا سيد حسن و اين شيخ زمين ، سيد است و چپى عگال سبز بر سر دارد و از جمله وهّابىها است [ 92 ] و سايرين خيلى از او احترام مىنمودند .
و او اظهار نمود كه : چرا از اين راه آمديد ؟ چند سال است كه قافله حجّاج از اين راه نيامدند . بارى ، به آقاى آقا سيد حسن رسانيدند كه اين سيد خيلى محترم است و خيل او بشويد ، او بيايد شما را به مدينه برساند . آقا دست به دامان او زد و بعضى از حجّاج هم معاونت نمودند ؛ قبول نمود كه : همراه شما مىآيم .
بارى ، شيخ سابق كه جلوى قافله را برگردانيد و همراهى نموده ، او خداحافظ نموده ، با چند نفر از تفنگچىهاى خودش رفت و بار كرديم ، غروب راه افتاديم ، ولى شيخ سيد هم با ما نيامد ، فقط سفارشى به بعضى نمود . قدرى كه راه رفتيم ، تاريك شد ؛ باز از سمت كوهى صداى شليك تفنگ بلند شد .