چايى خواستيم حركت نماييم ؛ اعراب نگذاردند از جهت پول اخوه . رئيس قافله ، محمد مقوّم رفت كه با شيخ اعراب ، عمل خاوه « 1 » را تمام نمايد . و روز را تمام در منزل بوديم ، خبرى نشد . دو از شب گذشته ، مقوّم آمد . حجّاج اجماعى نمودند كه بار نماييم « 2 » ، او قول داد كه صبح بار مىكنيم . بارى ، امشب را هم خوابيديم .
[ ماجراى حجّاج در منزل وَطر از مزدوران خودى و زورگيرى اعراب شقى ]
يوم پنجشنبه ، هفدهم ذىالقعده ، صبح از خواب برخاستيم . بعد از صرف چايى ، حجّاج اجماع نمودند به حركت . حملها را بستند ، سوار شديم . مقدارى كه طى مسافت نموديم ، جلوى قافله را اعراب حربى نگاه داشتند . معلوم شد كه ديروز محمد مقوّم رفته است عمل اخوه را با حضرات اعراب ختم ننموده است .
مجدّداً مقوّم رفت و پولى كه از جهتِ اخوه جمع نموده بودند ، برد كه بدهد . تقريباً سه ساعت حجّاج پياده در ميان آفتاب ايستادند و شترها در زير بار ايستاده ، در واقع [ 86 ] خيلى به ما سخت گذشت . تمام حجّاج با حواسهاى پريشان و هركس به حسب عقل خود حرفى مىزند . بعضى مىگويند : مراجعت به مكّه نماييم ، به مدينه نمىرويم . بعضى مىترسند بيچارهها ؛ چون وقت ضيق است ، مباد به حجّ نرسند . بعضى گريه مىنمايند .
بعد از سه ساعت ، قافله راه افتاد . گفتند : اجازه آمده ، حركت كنيد . مقدار جزئى كه طى مسافت نموديم ، يك مرتبه از بالاى كوه ، چند تير گلوله در جلوى قافله زدند و امر نمودند كه قافله پايين بيايند . تمام آمدند پايين ، خيمه هم نزدند . گفتند نيمساعت
هامش
( 1 ) . اخوه دادن .
( 2 ) . متن نسخه : ئمانيم .