انداخت و [ 45 ] ما را پايين آوردند . توسط حمال ، احمال و اثقال خودمان را برديم به امر انگريزىها به گمركخانه . تمام مسافرين هم آمدند . يك نفر انگريزى آمد [ و گفت ] كه : بارها را تمام باز نمائيد ، بايد گمرك شود .
[ اندر ماجراى رشوه ]
بارى ، به راهنمائى يك سيدى از اهل هندوستان كه در كشتى ما بود ، چند روپيه به عنوان رشوه به او داديم ، او اجازه رفتن به ما داد . نه [ فقط ] ما اين كار را نموديم ، بلكه اغلب مسافرين همينطور نمودند . اين رشوه بىانصاف معلوم است در تمام كره جارى است و نفوذ او در همه ربع مسكون ، از سلاطين مقتدر دنيا بيشتر است .
بارى ، بيرون آمديم . يك نفر كه اصلًا ايرانى بود و در كشتى به اتفاق ما بود ، ولى حاليه ساكن هندوستان است ، او آمد همراهى به ما نمود ، دو دورشكه از براى ما گرفت و به سورچى گفت كه آقايان را ببر به فلان نقطه .
احمال و اثقال را حمل به درشكهها نموديم ، سوار شديم . ما را آورد در ميان شهر ، در يك مسافرخانه پياده شديم .
رفتيم اطاقى گرفتيم ؛ قدرى راحت شديم و ناهار صرف نموديم . بعد از ظهر رفتيم به اتفاق يك سيدى از اهل نجف كه آقا سيد صاحب نام دارد و دو نفر هم رفيق و نوكر دارد و در ميان كشتى با هم دوست شديم و عازم مكه است ، رفتيم به حمّام كه مختصّ به اهل شيعه است . لباس خودمان را عوض نموديم ، بيرون آمديم .
[ مسافرخانهاى در بمبئى وقف بر زوّار شيعه ]
عصر رفتيم گردش ؛ شب آمديم منزل ، ديديم صاحب منزل ما سفره مىدهد ، « 1 » ولى به هندوستانىهاى مسلمان ، نه به شخص خارج . معلوم شد كه اين شخص صاحب
هامش
( 1 ) . غذا مىدهد .