آغوش گرفتم و بوسيدم . ولى آثارى از باردارى ، در او نديدم . به حضرت عسكرى ( ع ) عرض كردم : « آثارى از حمل ، در او ديده نمىشود » .
حضرت تبسمى كرد و فرمود : « اى عمه جان ! ما جانشينان پيامبر ( ص ) ، در شكم ، نگهدارى نمىشويم . بلكه در پهلو قرار مىگيريم » .
هنگامى كه تاريكى شب ، همهجا را فراگرفت و حضرت عسكرى ( ع ) و نرجس ، هريك براى پرستش و راز و نياز با پروردگار ، به محراب خود رفتند ، من هم مشغول خواندن نماز و دعا شدم و آنان به شبزندهدارى پرداختند . ولى من خسته شدم ؛ قدرى مىخوابيدم و قدرى بلند مىشدم و نماز مىخواندم .
در اواخر شب ، شنيدم كه فرياد مىزند : « طشتى بياوريد . طشت را آماده كردم و جلوى او گذاشتم . كودكى متولد شد ؛ همچون قرص ماه . بر ساعد دست راستش ، نوشته بود : (
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً
) . لحظهاى با خداوند ، راز و نياز كرد و بعد عطسهاى نمود و نام اوصياى پيش از خود را يكايك برد ؛ تا به خودش رسيد و براى دوستانش ، فرج و گشايش را به دست خود ، از خدا خواست . بعد بين من و او ، تاريكى پيش آمد و او را نديدم . به حضرت عسكرى ( ع ) عرض كردم : « آقاى من ! اين نوزاد گرامى در پيشگاه خداوند ، كجا تشريف بردند و چه شد » ؟