مرا خواب گرفت و بعد از لحظهاى ، با حركت كنيز ، از خواب بيدار شدم و اسم خدا را بر او خواندم . روى سينهام قرار گرفت و كودك را به دامن من انداخت و او ، سر بر زمين گذارد و فرمود : « لا إله الا الله محمد رسول الله و علي حجة الله » . آنگاه امامان را ، يكى بعد از ديگرى ، اسم برد تا به پدرش رسيد .
حضرت عسكرى ( ع ) فرمود : « پسرم را نزد من بياور » .
رفتم تا او را تميز و اصلاح كنم ؛ ديدم از تمام جهات ، تميز و كامل است و نيازى به هيچكارى ندارد . پس او را نزد حضرت عسكرى ( ع ) بردم . حضرت ، صورت و دستها و پاهايش را بوسيد و زبان در دهان او گذاشت و از آب دهان ، به او چشانيد ؛ همانگونه كه مرغ در دهان جوجهاش ، غذا مىگذارد و بعد فرمود : « بخوان » . وى شروع كرد به خواندن قرآن ؛ از بسم الله الرحمن الرحيم تا آخرش . بعد حضرت ، بعضى از كنيزان را كه مىدانست كه اخبار را كتمان مىكنند و مىتوانند اسرار را حفظ كنند ، طلبيد ؛ تا او را زيارت كنند . حضرت فرمود : « بر او سلام كنيد و او را ببوسيد و بگوييد تو را به خدا مىسپاريم و برگرديد » . بعد فرمود : « اى عمه ! نرجس را نزد من فراخوان » .
من او را خواندم و به او گفتم : « حضرت تو را مىخواند كه با كودك وداع كنى » . او نيز آمد و با وى ، وداع نمود . آنگاه كودك را نزد آن حضرت ، بهجا گذاشت و بازگشتيم . فرداى آن روز ، به خدمت حضرت رفتم . اما كودك را نزد حضرتش
حكيمه دختر امام جواد ( ع ) ( مدفون در حرم عسكريين ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: محمدمهدى فقيه بحرالعلوم
ص٦٨