تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكيمه دختر امام جواد ( ع ) ( مدفون در حرم عسكريين ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
رسيدم . به ناگاه ، سوسن از خواب پريد و با اضطراب ، از جا بلند شد و وضو گرفت و نماز شب را خواند و به نماز وتر رسيد . من از وعده حضرت عسكرى ( ع ) ، به شك افتادم . حضرت صدا زد : « شك نكن . در همين ساعت ، آنچه را گفتم إن شاءالله خواهى ديد » . من از آن حضرت ، خجالت كشيدم كه چرا چنين شك و ترديدى به دل راه دادم و با همان حالت شرمندگى ، به اتاق برگشتم . سوسن ، نمازش را قطع كرده و با اضطراب و ناراحتى ، از اتاق بيرون آمده بود و بر در اتاق او را ديدم و به او گفتم : « قربانت گردم ! آيا دردى احساس مىكنى » ؟ گفت : « آرى ، عمه جان ! درد سختى احساس مىكنم » . گفتم : « نترس . بستر او را وسط اتاق گستردم و او را بر آن ، نشاندم و خود در جايى نشستم كه نوعاً كنار زنان در حال زايمان مىنشينند . او دست مرا در چنگ گرفت و به شدت فشار داد . بعد ناله‌اى سرداد و شهادتين گفت . به دامان او نگاه كردم . در اين هنگام ولى خدا را ديدم كه روى بر زمين ، به سجده افتاد . دست‌هاى او را گرفتم و روى زانو نشاندم . كودكى تميز و شسته و پاك بود . حضرت عسكرى ( ع ) صدا زد : « عمه جان ! فرزندم را بياور » . او را به حضرت دادم . زبانش را درآورد و بر ديدگانش كشيد و او ، چشمان خود را گشود . سپس در دهان او