مولود گرامى نزد خداوند ، از اين كنيز مىباشد » .
گفتم : « فردا او را خدمت شما مىفرستم » . فرمود : در اينباره ، از پدرم اجازه بگير » .
من نزد برادرم رفتم . هنگامى كه به حضورش رسيدم ، تبسمى كرد و فرمود : « آمدهاى تا از من درباره آن دخترك ، اجازه بگيرى ؛ او را نزد ابومحمد بفرست . خداوند دوست دارد كه تو را در اين كار ، شريك كند » .
من نيز او را آراستم و نزد حضرت عسكرى ( ع ) فرستادم . بعد از آن ، هر وقت من به ديدار او مىرفتم ، او حركت مىكرد و پيشانى مرا مىبوسيد و من هم ، سر او را مىبوسيدم . او دست مرا و من پاى او را مىبوسيدم و دستش را دراز مىكرد كه كفشهاى مرا از پايم بيرون آورد و من نمىگذاشتم او اين كار را بكند و دست او را مىبوسيدم ؛ تا به سبب مقام و منزلتى كه خداوند متعال ، به او داده است ، از او احترام و تجليل كرده باشم . به همين منوال ، ايام گذشت و بعد از مدتى ، حضرت هادى ( ع ) به شهادت رسيد .
روزى به خدمت حضرت عسكرى ( ع ) رسيدم . فرمود : « عمه جان ! آن فرزند گرامى در پيشگاه خداوند ، امشب ديده به جهان مىگشايد » . گفتم : « آقاى من ! همين امشب » ؟ فرمود : « آرى » .
من حركت كردم و نزد آن كنيز رفتم . از پشت سر ، او را در
حكيمه دختر امام جواد ( ع ) ( مدفون در حرم عسكريين ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: محمدمهدى فقيه بحرالعلوم
ص٧٠