فرمود : « او را آن كسى گرفت كه از تو ، به او شايستهتر است » .
من از جا حركت كردم و به منزلم رفتم و تا چهل روز ، او را نديدم . بعد كه به منزل حضرت عسكرى ( ع ) رفتم ، كودكى ديدم كه وسط اتاق حركت مىكند . صورتى نورانىتر و زيباتر از صورت او ، نديده و گفتارى ، فصيحتر از سخنان او ، نشنيده بودم و آهنگى نيز دلنشينتر از آواى او ، به گوشم نخورده بود .
حضرت فرمود : « اين ، همان نوزاد گرامى در پيشگاه خداوند است » . گفتم : « اى آقاى من ! اين هنوز چهل روزه است و من او را به اين وضع مىبينم » ؟
حضرت تبسمى كرد و فرمود : « اى عمه جان ! مگر نمىدانى كه ما جانشينان ، در يك روز ، به اندازه يك هفته ديگران و در يك هفته ، به اندازه يك ماه ديگران و در يك ماه ، به اندازه يك سال ديگران ، رشد مىكنيم .
من از جا حركت كردم و سرش را بوسيدم و به منزل خود رفتم . بعد كه برگشتم ، او را نديدم . پرسيدم : « من آن نوزاد گرامى را نمىبينم » ؟ فرمود : « او را به كسى سپردم كه مادر موسى ( ع ) ، فرزندش را به او سپرد » . سپس به خانه خود رفتم و هر چهل روز ، يك مرتبه ، او را مىديدم .
آن شب ، شب هشتم شعبان سال 257 هجرى بود . « 1 »
هامش
( 1 ) . دلائل الامامة ، ص 269 ؛ مدينة المعاجز ، صص 590 ، 591 و ص 603 ؛ حلية الابرار ، ج 2 ، ص 534 .