تا برسد بافراد بشر و ما فوق آن تماما بيك قوّه جاذبه كه مدبّر حكيم در آنان گذارده مثل تار و پود يك پارچه درهم آميخته و جهان مانند يك هيكل و تمام موجودات بمنزله اعضاء و اجزاء وى ميباشند و از ارتباط و بهم بستگى اجزاء عالم ميفهميم كه تماما تحت اقتدار يك حقيقت وحدانى قرار گرفته و واحد حقيقى در آنها حكم فرما است كه هر يك را براى كارى و وظيفه دار عملى گردانيده و تماما مسخّر و زير فرمان ويند و او است كه با تضادى كه بين آنها موجود است آنان را با هم متّحد گردانيده و وحدت بين آنها تشكيل داده و اگر حفظ و حراست آن ناظم و مربّى عالم نبود اجزاء عالم از هم متفرّق ميگرديد ، در عالم طبيعت هيچ موجودى يافت نميشود كه بتواند مستقيما وجود داشته باشد يا بتواند بتنهايى عملى انجام دهد ، آن كارگرى كه در فلان مزرعه كار مىكند عمل وى مربوط به تمام اجزاء عالم است .
از اين مقدّمه در نتيجه ميگيريم : يكى وحدت صنع و آن دليل بر وحدت صانع است زيرا در جاى خود مبرهن گرديده كه ممكن نيست دو علّت مستقلّ در يك معلول شخصى دخالت نمايند ، و ديگر نظام عالم و تدبيرى كه در مجموعه آن به كار برده شده دليل واضحى است بر وحدت و قدرت و علم و حكمت منظّم و مدبّر آن و همين است مناط آيه كه فرموده
( لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا )
.
سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ
ذات متعال تنزيه و تبرئه مينمايد ذات خود را او ولد و شريك و آنچه سزاوار مقام الوهيّت نيست .
عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ
چون قاعدتا تخليه قبل از تحليه است اين است كه اول ذات بيزوال خود را از نقايص امكانى مثل نفى ولد و توليد مثل و عدم احتياج بشريك و معاون در امر خلقت تبرئه و تخليه مينمايد سپس ذات خود را ببالاترين صفات ارجمند كه علم است تحليه و محلا ميگرداند و عموم علم خود را تذكّر ميدهد كه خداى شما آن كسى است