اهل خيبر بى خبر از قلعه بابيل و تيشه و اسباب زراعت رو بباغات و زراعات خود نمودند كه ناگاه لشگر اسلام را ديدند گفتند اين محمد صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم است كه با قشون آمده برگشتند و درب قلعه را بستند يهوديان آماده جنگ گرديده مبارزان نامى آنان از قلعه بيرون آمدند و در برابر لشگر اسلام صف كشيدند مرحب يهودى كه از دلاوران و شجاعان آنها بود پيش آمد و رجز خوانى نمود شعر :
( قد علمت خيبر انّى مرحب * شاكى السلاح يطل مجرب )
عامر بن اكوع چون اشعار را شنيد جلو مرحب آمد و پس از رجز خوانى آغاز جنگ نمودند و بعد از آنكه چند ضربت بين آن دو رد و بدل گرديد عامر شهيد گرديد آن روز آن دو لشگر با هم جنگيدند روز ديگر پيمبر اكرم پرچم را بابو بكر داد چون ديد حريف سخت است ترسيد و اصحاب را ترسانيد و همه برگشتند روز ديگر حضرت پرچم را بعمر خطاب داد آن نيز با اصحاب ترسان و هراسان برگشتند در آن روز پيشانى پيمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم درد گرفته بود و نميتوانست از خيمه بيرون آيد در آخر روز صداع آن حضرت تخفيف پيدا نمود از خيمه بيرون آمد و از كيفيت جنگ استفسار نمود پس فرمود :
( لاعطين الراية غدا رجلا يحب اللَّه و رسوله و يحبّه اللَّه و رسوله كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح على يديه ) « 1 »
و بخارى و مسلم از قتيبة بن سعد كه از بزرگان سنيها مىباشد همين حديث را نقل نمودهاند ، چون اصحاب اين خبر را از رسول صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم شنيدند همه شب در فكر بودند كه آيا شخصى كه لايق چنين مقامى است كى است چون صبح شد هر يك منتظر بودند كه اين سعادت و فضيلت نصيب كه خواهد شد حضرت فرمود كجا است على بن ابى طالب گفتند چشم درد دارد نميتواند از خيمه بيرون آيد فرمود او را بطلبيد وقتى على عليه السّلام حاضر گرديد آب دهان مبارك خود را به چشم او ماليد فورا شفاء پيدا نمود آن وقت در باره او دعا نمود :
( اللّهم احفظه عن الحرّ و البرد )
خدايا او را از
هامش
( 1 ) - قسم به خدا كه فردا علم را بدست كسى مىدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند و از جنگ فرار نميكند تا اينكه خدا فتح را بدست او جارى نمايد