غرض آنكه چون فطرت انسان بر توحيد است هر كسى بعقل ناقص خود مبدء عالم را طورى معرفى مينمايد و گمان مىكند حقيقت را دريافته و چون حقيقت در پشت پرده اوهام وى مستور گرديده معنى كفر كه انكار و پوشانيدن حقيقت باشد بر وى صادق آيد و مقابل كفر ايمان است و در اينكه حقيقت ايمان چيست و چه كس را مؤمن گويند بين متكلمين آرايى است بعضى ايمان را فقط امر قلبى و تصديق بلسان و عمل باركان را كاشف از آن گرفته و بعضى ايمان را مركب از عقد قلبى و اقرار زبانى دانستهاند و عمل صالح را شرط كمال آن دانسته و بعضى ايمان را يك امر بسيط واحد ذى مراتب دانند كه قابل شدت و ضعف است كه اصل و حقيقت ايمان همان تصديق قلبى باصول ديانت و بما جاء به النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و اقرار به زبان و عمل باركان كاشف و نماينده مراتب ايمان است هر قدر ايمان قويتر و شديدتر باشد ظهور آن در خارج بواسطه اعمال نيكو بيشتر هويدا ميگردد و به نظر چنين ميآيد كه اين معنى بحقيقت نزديكتر است زيرا اگر اقرار به زبان جزء ايمان بود آدم لال كه نتواند به زبان اقرار نمايد و نيز آن كسى كه از روى تقيه يا جهات ديگرى به زبان اقرار ننمايد بايستى حكم بكفر آن نمود زيرا تركيب شده از دو چيز وقتى يك جزء آن مفقود گرديد كل فاسد ميگردد در صورتى كه محققا چنين نيست آرى اگر كسى بدون جهت اصول ديانت را انكار نمايد يا اقرار ننمايد در موقعى كه بايستى اقرار نمايد كاشف از اين است كه اصلا باصول ديانت معتقد نيست و عقد قلب و دل بستگى بدين ندارد پس در چنين موردى حكم بكفر آن توان نمود .
وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ ، وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ