آن شده و آن حديثى كه در اصول كافى از صادق آل محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت نموده اندازهاى در آن بحث نمودهايم تكرار نشود .
لكن كفر و كافر در عرف كسى را نامند كه منكر وحدانيت و نبوت و معاد و شريعت باشد خواه انكار تمام اصول عقايد نمايد يا نسبت ببعضى معترف و نسبت به بعضى منكر باشد و خواه منكر اصل صانع و مبدء باشد يا منكر صفات الوهيّت خلاصه كافر بمقام الوهيت يا معترف است و بفطرت اوليه خود براى اين عالم مبدئى قائل است يا آنكه چنان در نفس پرستى فرو رفته كه اصلا توجه به اينكه اين عالم را صانعى هست يا نيست ندارد مثل حيوانات
بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا
و از كفّار آنهايى كه اصل و منشأى براى عالم قائلند و او را مبدء ميدانند بسيارى از آنها بلكه تمام آنها در تشخيص آن و شناسايى او بصفات و باوصاف جلال و جمال عاجزند زيرا نه در آنها استعداد و بصيرت باطنى است كه بصفاى قلب و تبهّر روحانى راهى بسوى شناسايى او پيدا نمايند و بعقل و ذكاوت خود ادراك نمايند كه بايستى مبدء و پديد آورنده عالم ( واجب الوجود ) در ذات و متصف به تمام صفات كمال و منزه و مبرّا از تمام نواقص ممكنات باشد و نه پيرو اولياء و سفراى الهى گرديده اند كه از شبكه نور علم و دانش آنان استضائه نمايند اين است كه گمراه گرديده و خود را بدرك اسفل سافلين طبيعت پرتاب نمودهاند .
اين است كه بعضى آنها طبيعت را مبدء ميدانند و قائل بقدم طبيعتند و تمام حوادث را مستند بطبيعت ميدانند و طبيعت را يك موجود مستقل خارج از عالم نميدانند و براى آن علم و قدرتى نيز قائل نيستند بلكه طبيعت را منشأ همان حالات تجدداتى ميدانند كه در اشياء مأخوذ است و بعضى از آنان مبدء موجودات و متجددات را ماده ميدانند و بعضى قوه و تعبير از آن بنيرو يا انرژى و غير آن مينمايند و در آن علم و اراده و قدرت قائل نيستند و در جلد دوم اين تفسير اندازهاى آراى فاسد آنها را شرح داديم رجوع به آن جا شود