خيال او در دماغ سوداى سلطنت مىداشت به زعم آنكه والده او حظيه بود از حرم سلطان كه پدرش را بدان مشرف گردانيده بود به وقت تسليم حامله بودست فى الجمله كه آوازه او در خراسان فاش شد اوباش روى به دو نهادند و او را در سويدا سودا مستحكم كه فلك را بىاذن او در دوران و رياح را در ميادين هوا جريان نتواند بود ، و درين وقت ارباب سرخس شحنه تتار را قبول كرده بودند وايل شده و شيخ الاسلام را هنوز هواى تتار در سر بقاضى سرخس كه خويش او بود مسارات مىفرستاد مجير الملك را از آن حالت اعلام دادند اظهار نمىكرد تا روزى در اثناى وعظى بر سر منبر در مسجد جامع بر زفان او رفت كه رگ جان دشمنان مغول بريده باد حاضران مجلس از آن سبب مشغله كردند او خاموش و مدهوش و متحير شد و گفت بىارادت بر زفان چنين سخنى رفت و برعكس اين انديشه و ضمير بود و چون وقت مقتضى آن بود هرآينه دعا برحسب زمان بر زفان آيد قال اللّه تعالى قضى الامر الذى فيه تستفتيان اين سخن نيز به گوش مجير الملك رسيد و مصدق تهمت او گشت اما مجير الملك را با او جانبى بودست و اسم شيخ الاسلامى داشت و فى نفسه عالم بود نمىخواست كه بىوضوح بينه كه همه عالميان فرآن بينند و كس را حد امكان و مجال قدح نماند او را تعرض رساند تا مكتوبى به خط او كه به قاضى سرخس نوشته بود از دست قاصدى در ميان راه بازيافتند و نامه چون مجير الملك برخواند به استحضار او كس فرستاد و ازو سوال اخبار و اعلام و ارسال پيغام را انكار نمود مجير الملك او را كه صحيفه متلمس بود به دو داد كه اءقرأ كتابك شيخ اسلام را چون نظر بر خط خود افتاد مشوش و پريشان گشت مجير الملك گفت بازگردد سرهنگان درو آويختن و آتش بلا برو ريختن و بكارد پارهپاره كرد و پاى او گرفت و بر روى كشان تا به چهارسوى شهر برآوردند و نفاق و مكر را هرآينه خاتمت وخيم باشد و خداع و غدر را آخر نه سليم ، و به سبب ايلى سرخس مجير الملك لشكر مىفرستاد و ارباب سرخس را زحمت مىداد ، و بهاء الملك از حصار ياق منهزم التجا به مازندران كرده بود و نزديك مغولان و حشرى رفته و احوال مرو گفته و ذكر كرده و متقبل شده كه آنجا روم و مرو را مسلم كنم و از هرخانه هرسال يك جامه كرباس جهت خزانه بيرون آرم اين سخن را در مذاق ايشان قبول تمام افتاد و او را با هفت
مرو ( بازسازى جغرافياى تاريخى يك شهر بر پايه نوشته هاى تاريخى و شواهد باستان شناسى ) ( فارسى ) — صفحة 179
مساهمون: منصور سيد سجادى
ص١٧٩