امام باقر عليه السلام فرمود : من به تو گفتم : من از نادانانشان نيستم ( و نگفتم از دانايانشان نيستم ) .
نصرانى گفت : تو مىپرسى يا من بپرسم ؟
امام عليه السلام فرمود : تو بپرس .
نصرانى ( رو به نصارى كرده ) گفت : اى گروه نصارى ! به خدا يك مسأله از او بپرسم كه در آن بماند چنانچه . . . در گل مىماند !
امام عليه السلام فرمود : بپرس .
نصرانى گفت : به من خبر ده از مردى كه با زنش هم بستر شد و آن زن در همان حال دو قلو آبستن شد و هر دو را در يك ساعت زائيد ، و هر دوى آن بچهها هم در يك ساعت مردند ، و در يك گور هم دفن شدند ولى يكى از آنها صد و پنجاه سال عمر كرد و ديگرى پنجاه سال آن دو چه كسانى بودند ؟
امام باقر عليه السلام فرمود : آنها عزير و عزره بودند كه همانطور كه گفتى مادرشان به آنها آبستن شد و همانطور كه گفتى آن دو را زائيد و آن دو چند سالى با هم زندگى كردند ، سپس خداى تبارك و تعالى عزير را صد سال ميراند ، و پس از صد سال دوباره او را زنده كرد و با عزره تا پايان پنجاه سال ( عمر عزير ) زندگى كردند و هر دو در يك ساعت مردند .
نصرانى گفت : اى گروه نصارى ! من تاكنون به چشم خود مردى دانشمندتر از اين مرد نديدهام ، و تا اين مرد در شام است از من هيچ حرفى نپرسيد ، مرا به جاى خود بازگردانيد .
راوى گويد : او را به غارش ( جايگاهى كه در آن زندگى مىكرد ) برگرداندند ، و آن روز نصارى با امام باقر عليه السلام به شهر بازگشتند .
در حديث بعدى آمده است : امام صادق عليه السلام پس از نقل اين جريان - با اندك تفاوتى - اضافه كرده و مىفرمايد :
آنگاه عدّهاى از صومعه بيرون آمده و گفتند : بزرگ ما شما را مىخواهد .
پدر بزرگوارم امام باقر عليه السلام فرمود : من كارى با بزرگ شما ندارم ، اگر او با من حاجت و كارى دارد بيايد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٨٩