ضيافتنا ، فأمر الوالي بتقييد الشيخ فقيّدوه ليحملوه إلى عبدالملك ، لأنّه خالف أمره .
قال الصادق عليه السلام : فاغتممت لذلك وبكيت ، فقال والدي : ولا بأس من عبدالملك بالشيخ ولا يصل إليه ، فإنّه يتوفّى أوّل منزل ينزله .
وارتحلنا حتّى رجعنا إلى المدينة بجهد « 1 » .
عمر بن عبداللَّه ثقفى گويد : هشام بن عبدالملك ( خليفهء اموى ) امام باقر عليه السلام را از مدينه ( وطن آن حضرت ) به شام ( پايتخت خلفاى اموى ) برد و در نزد خويش جايش داد . و آن حضرت در مجالس مردم شركت مىكرد و با آنها نشست و برخاست داشت . در اين بين ، روزى آن حضرت نشسته بود و گروهى از مردم در نزدش بودند و از او مسايلى مىپرسيدند نگاه آن حضرت به نصارى افتاد كه به كوهى كه در آنجا قرار داشت مىروند .
حضرت پرسيد : اينها را چه شده ؟ آيا امروز عيدى دارند ؟
عرض كردند : نه اى فرزند رسول خدا ! اينها دانشمند و عالمى در اين كوه دارند كه هر سال يك بار در چنين روزى به نزد اين دانشمند مىروند و هرچه مىخواهند و از هرچه در آيندهء سال براى آنها پيش آيد از او مىپرسند .
امام باقر عليه السلام فرمود : چيزى هم مىداند ؟
عرض كردند : از دانشمندترين مردم است ، و از كسانى است كه شاگردان حواريّين حضرت عيسى عليه السلام را درك كرده .
حضرت فرمود : چطور است كه ما نزد او برويم ؟
عرض كردند : اى فرزند رسول خدا ! ميل شما است ، ( اگر بخواهيد برويم ) .
راوى گويد : امام باقر عليه السلام ( براى اين كه او را نشناسند ) سر خود را با جامهاى پوشانيد و با همراهان به سوى آن كوه به راه افتاد و در ميان مردمى كه به كوه مىرفتند حركت فرمود ، آنها آمدند تا در ميان نصارى نشستند .
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : ج 10 ص 152 ح 3 ، عن الخرائج : ص 197 ، وفيه : بجهد عظيم .
وقد أخرجه الكليني حديث وروده الشام على عبدالملك واحتجاجه معه ، و ما وقع بينه و بين أهل مدين في اصول الكافي في باب مولده عليه السلام .