تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
دادم آن را برداشته و عوض آن ، سنگ سفيدى بگذارند ، و اين در روزى بود كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيده بود ، به همين جهت ديدم كه از زير آن خون تازه‌اى مىجوشيد . آنگاه گفت : آيا مىخواهى نزد ما بمانى تا شما را گرامى بداريم يا مىخواهيد برگرديد ؟ پدر بزرگوارم امام باقر عليه السلام فرمود : مىخواهم به كنار بارگاه جدّم صلى الله عليه و آله و سلم برگردم . پس اجازه برگشت ما صادر شد ( ولى از آنجايى كه عبدالملك از اين جريان ناراحت بود و كينهء امام عليه السلام در دلش شعله‌ور بود ) پيش از حركت ما ، قاصدى را فرستاد تا به هر منزلى كه ما رسيديم خبر دهد كه غذايى به ما نداده و ما را در هيچ شهرى راه ندهند تا از گرسنگى بميريم . روى اين جهت ، حركت كرديم و به هر منزلى كه رسيديم ما را راه ندادند تا اين كه آذوقهء ما تمام شد ، وقتى به مدين شعيب رسيديم ، ديديم دروازهء آنجا نيز بسته است . در آنجا كوه - يا مكان بلندى - بود كه مشرف به شهر بود ، پدرم به بالاى آن رفت و اين آيات را قرائت فرمود : « و به سوى « مدين » ، برادرشان شعيب را ( فرستاديم ) ؛ گفت : اى قوم من ! خدا را پرستش كنيد كه جز او ، معبود ديگرى براى شما نيست ، پيمانه و وزن را كم نكنيد ، من هم‌اكنون شما را در نعمت مىبينم ؛ ولى از عذاب روز فراگير بر شما بيمناكم * و اى قوم من ! پيمانه و وزن را با عدالت ، تمام دهيد ، و بر اشياء و اجناس مردم عيب نگذاريد ، و از حق آنان نكاهيد و در زمين به فساد نكوشيد * بقيّة اللَّه براى شما خير و بهتر است اگر ايمان داشته باشيد » . آنگاه امام باقر عليه السلام با صداى بلند فرمود : به خدا سوگند ! من بقيّة اللَّه هستم . پس به پيرمرد قدوم ما را خبر دادند و از احوال ما ، باخبر شد و او را نزد پدر بزرگوارم آوردند ، آنان غذاى زيادى داشتند ، با بهترين وجه از ما پذيرايى كردند . اين جريان به گوش والى و حاكم شهر رسيد ، دستور داد تا پيرمرد را دستگير و به نزد عبدالملك بفرستند ، چرا كه آن پيرمرد با امر عبدالملك مخالفت نمود . امام صادق عليه السلام مىفرمايد : من از قضيّه غمگين شدم و از ناراحتى گريستم .