گفت : پادشاها ! در مقابل دليل و حجّتى ، دليل و حجّت آوردند . دستور دهيد تا زمينگيرى را بياورند .
پس زمينگيرى را آوردند ، باز گفت : دعا كنيد .
آنان نماز گزاردند و خداى را دعا كردند ، ناگاه شخص زمينگير پاهايش باز شد و برخاست و راه افتاد .
گفت : پادشاها ! دستور دهيد زمينگير ديگرى بياورند .
زمينگير ديگرى را آوردند ، همانطور نماز خواندند و دعا كردند و او برخاست .
آن شخص رو به سلطان كرد و گفت : پادشاها ! آنها دو تا دليل و برهان آوردند و ما آن دو را ديديم ، چيز ديگرى مانده اگر آن را هم انجام دهند در دين آنها داخل خواهى شد ؟
آنگاه گفت : پادشاها ! به من چنين رسيده كه شما تنها فرزندتان را از دست دادهايد ، اگر خداى آنها ، فرزند تو را زنده كند من به همراه آنها ، دين آنها را خواهم پذيرفت .
سلطان گفت : در اين صورت من نيز همراه تو ، دين آنها را مىپذيرم .
آنگاه آن شخص رو به آن دو نفر كرد و گفت : يك كار ديگر مانده ، و آن اين كه تنها فرزند سلطان مرده ، خداى خود را بخوانيد تا او را زنده كند .
حضرت مىفرمايد : آن دو نفر در پيشگاه خداى متعال به سجده افتاده و سجدهء طولانى نمودند ، آنگاه سر از سجده برداشته و به سلطان گفتند : كسى را نزد قبر فرزندت بفرست كه ان شاء اللَّه از قبر برخاسته است .
حضرت مىفرمايد : مردم به طرف قبر فرزند پادشاه به راه افتادند ، ديدند از قبر خارج شده و خاك از سرش مىريزد .
حضرت مىفرمايد : او را به نزد سلطان آوردند ، او فرزندش را شناخت ، به او گفت : فرزندم ! حالت چطور است ؟
گفت : من مرده بودم ، همين الآن ديدم كه در پيشگاه پروردگارم دو نفر سجده كرده و از او درخواست مىكنند تا مرا زنده كند ، خداى نيز مرا زنده نمود .
گفت : فرزندم ! اگر آن دو نفر را ببينى مىشناسى ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٠٥