تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
گفت : پادشاها ! در مقابل دليل و حجّتى ، دليل و حجّت آوردند . دستور دهيد تا زمين‌گيرى را بياورند . پس زمين‌گيرى را آوردند ، باز گفت : دعا كنيد . آنان نماز گزاردند و خداى را دعا كردند ، ناگاه شخص زمين‌گير پاهايش باز شد و برخاست و راه افتاد . گفت : پادشاها ! دستور دهيد زمين‌گير ديگرى بياورند . زمين‌گير ديگرى را آوردند ، همان‌طور نماز خواندند و دعا كردند و او برخاست . آن شخص رو به سلطان كرد و گفت : پادشاها ! آنها دو تا دليل و برهان آوردند و ما آن دو را ديديم ، چيز ديگرى مانده اگر آن را هم انجام دهند در دين آنها داخل خواهى شد ؟ آنگاه گفت : پادشاها ! به من چنين رسيده كه شما تنها فرزندتان را از دست داده‌ايد ، اگر خداى آنها ، فرزند تو را زنده كند من به همراه آنها ، دين آنها را خواهم پذيرفت . سلطان گفت : در اين صورت من نيز همراه تو ، دين آنها را مىپذيرم . آنگاه آن شخص رو به آن دو نفر كرد و گفت : يك كار ديگر مانده ، و آن اين كه تنها فرزند سلطان مرده ، خداى خود را بخوانيد تا او را زنده كند . حضرت مىفرمايد : آن دو نفر در پيشگاه خداى متعال به سجده افتاده و سجدهء طولانى نمودند ، آنگاه سر از سجده برداشته و به سلطان گفتند : كسى را نزد قبر فرزندت بفرست كه ان شاء اللَّه از قبر برخاسته است . حضرت مىفرمايد : مردم به طرف قبر فرزند پادشاه به راه افتادند ، ديدند از قبر خارج شده و خاك از سرش مىريزد . حضرت مىفرمايد : او را به نزد سلطان آوردند ، او فرزندش را شناخت ، به او گفت : فرزندم ! حالت چطور است ؟ گفت : من مرده بودم ، همين الآن ديدم كه در پيشگاه پروردگارم دو نفر سجده كرده و از او درخواست مىكنند تا مرا زنده كند ، خداى نيز مرا زنده نمود . گفت : فرزندم ! اگر آن دو نفر را ببينى مىشناسى ؟