مرا عبادت مىكنى ، تو برادر من هستى ، هر حاجتى دارى از من بخواه .
گفت : پادشاها ! من حاجتى ندارم ، ولى دو نفر را در بتخانه ديدم كه زندانىاند ، چرا ؟
سلطان گفت : آن دو مرد آمده بودند تا مرا از دين خودم گمراه و به خداى آسمانى دعوت مىكردند .
گفت : پادشاها ! ( اگر آنها را بياورى تا اقامه برهان كنند ) مناظرهء زيبايى مىشود .
اگر حق با آنها بود ما پيروى مىكنيم ، و اگر حق از آنِ ما باشد دين ما را مىپذيرند ، و آنچه ما از دستورات داريم در حق آنها نيز جارى مىشود .
حضرت مىفرمايد : سلطان ؛ مأمورى را فرستاد تا آن دو نفر را بياورد ، هنگامى كه آن دو وارد مجلس سلطان شدند شخص سوّمى ( رفيق آنها ) گفت : براى چه آمدهايد ؟
گفتند : ما آمدهايم تا مردم را به پرستش خدا دعوت كنيم ، خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده ، و در رحمها آنچه مىخواهد خلق مىكند و تصوير مىنمايد ، و درختان ( و درختهاى ميوهدار ) را مىروياند ، و باران را از آسمان فرود آورد .
حضرت مىفرمايد : شخص سوّمى به آن دو گفت : خداى شما كه به سوى او و عبادت او دعوت مىكنيد آيا قادر است نابينايى را بينا سازد ؟
گفتند : آرى ، اگر از او بخواهيم ، و او بخواهد نابينا را بينا مىسازد .
گفت : پادشاها ! دستور بدهيد كور ونابينايى راكه هرگز نمىتواند ببيند ، بياورند .
حضرت مىفرمايد : نابينايى را آوردند ، به آنها گفت : دعا كنيد تا خداى شما ، بينايى چشم اين را برگرداند .
آنها برخاستند و دو ركعت نماز خواندند . در اين هنگام ، چشمان او باز شد و او به آسمان نگاه مىكرد .
گفت : پادشاها ! دستور دهيد نابيناى ديگرى را بياورند .
پس نابيناى ديگرى را آوردند .
حضرت مىفرمايد : سجدهاى نمود سر از سجده بلند كرد ، ناگاه نابينا ، بينا گشت .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امام باقر ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص١٠٤