ثمّ مرّ عليه بأحدهما « 1 » بعد جمع كثير فقال : هذا أحدهما - وأشار بيده إليه - ثمّ مرّ أيضاً بقوم كثيرين « 2 » حتّى رأى صاحبه الآخر فقال : وهذا الآخر .
قال : فقال النبيّ صاحب الرجلين : أمّا أنا فقد آمنت بإلهكما وعلمت أنّ ما جئتما به هو الحقّ .
فقال الملك : وأنا أيضاً آمنت بإلهكما ، وآمن أهل مملكته كلّهم « 3 » .
ابو حمزه ثمالى گويد : از امام باقر عليه السلام در مورد تفسير اين آيات شريفه كه مىفرمايد : « و براى آنها اصحاب قريهء ( انطاكيه ) را مثال بزن هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنان آمدند » تا آنجا كه مىفرمايد : « ما فرستادگان او به سوى شما هستيم » پرسيدم .
حضرت فرمود : خداى متعال دو نفر را براى هدايت مردم شهر انطاكيه برانگيخت ، آنها براى آموختن آنچه كه مردم نمىدانستند ، اقدام نمودند . مردم با آنها بدرفتارى كرده و آن دو نفر را دستگير و در بتخانه زندانى نمودند .
خداوند شخص سوّمى را بر آنها فرستاد ، او وارد شهر شد و گفت : مرا به دربار سلطان راهنمايى كنيد .
حضرت مىفرمايد : ( قصر سلطان را به او نشان دادند ) چون نزد درب سلطان ايستاد ، گفت : من در يك سرزمين فلاتى عبادت مىكردم ، اينك دوست دارم خداى سلطان را بپرستم .
سخن او را به گوش سلطان رسانيدند ، سلطان گفت : او را به بتخانه وارد كنيد .
پس وارد بتخانهاش كردند ، با دو رفيقش مدّت يك سال در آنجا ماندند ، رو به آن دو رفيقش كرد و گفت : با اين روش مردم را از دينى به دين ديگر منتقل مىكنند نه با خشونت ، آيا با آنها با نرمى رفتار نكرديد ؟
آنگاه به آنها گفت : معلوم نكنيد كه مرا مىشناسيد .
پس از آن به نزد سلطان رفت ، سلطان گفت : خبردار شدم كه تو همواره خداى
هامش
( 1 ) - في المصدر : ثمر مرّوا عليه بأحدهما .
( 2 ) - ثمّ مرّوا أيضاً بقوم كثيرين .
( 3 ) - بحار الأنوار : ج 14 ص 240 ح 20 ، تفسير القمي : 549 - 550 .