هنگامى كه به درخواست او پاسخ ندادم ، با طغيانگرى و ستمكارى به همراه عدّهاى حيوان صفت - كه نه داراى عقل بودند و نه بينش - بر من هجوم آورد ، او كار را بر آنها مشتبه ساخت و آنها نيز از او پيروى نمودند و آنقدر از مال دنيا به آنان بخشيد كه آنها را با خود همراه نمود و به طرف خود كشيد .
ما نيز در مقابل آنها ايستاديم و پس از عذرها و تهديدها ، خدا را داور قرار داديم و چون اين كار جز بر طغيان و ستم او نيفزود ، با سنّت الهى با او برخورد نموديم كه به اين سنّت عادت داشتيم كه خداوند همواره ما را بر دشمنان خود و دشمن ما پيروز مىكرد و پرچم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - كه خداوند همواره در دوران حيات پيامبر با آن پرچم ، حزب شيطان را شكست مىداد - در دست ما بود ، ولى معاويه پرچمهاى پدرش را - كه من در همهء موارد همراه با رسول خدا صلى الله عليه و آله با آنها جنگيده بودم - همراه داشت .
مرگ او را فرا گرفته بود ، چارهاى جز فرار نداشت ، سوار اسبش شد و پرچمش را سرنگون كرد ، نمىدانست چه حيلهاى به كار بندد كه از رأى پسر عاص كمك گرفت ، او نظر داد كه قرآنها را بر فراز پرچمها بزنند و به سوى آن بخوانند و گفت : پسر ابوطالب و همراهانش اهل بصيرت ، رحمت و تقوا هستند ، آنان پيشتر تو را به سوى كتاب خدا دعوت كردهاند و اكنون كه پايان كار است به تو دربارهء آن ، پاسخ خواهند داد .
معاويه نظر عمرو عاص را پذيرفت و اطاعت نمود ، چون مىديد كه جز آن راه ، چارهاى از كشته شدن يا فرار ندارد .
پس قرآنها را بر فرار پرچمها زد تا به گمان خود ما را به سوى آنچه در قرآن است ، فراخواند .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٥٤