در نتيجه معاويه حركت كرد و شهرها را با ظلم و ستم كوبيد و با استبداد و طغيانگرى لگدمال نمود . پس هر كس با او بيعت كرد ، او را راضى نمود و هر كس بيعت نكرد ، او را دور ساخت .
آنگاه در حالى كه بيعت خود را نقض كرده بود متوجّه من شد و از شرق و غرب و راست و چپ به شهرها حمله كرد كه گزارش حملات او به من مىرسيد .
در اين هنگام اعور ؛ يك چشمِ ثقيف ( يعنى مغيرة بن شعبه ) نزد من آمد و در مقام مشورت به من گفت كه او را در شهرهايى كه او در آنها قدرت دارد والى و حاكم كنم ، تا با والى كردن او با او مدارا نمايم .
البتّه آنچه او به عنوان مشورت گفته بود ، از نظر دنيا خوب بود ، مشروط بر اين كه در والى قراردادن او ، براى خودم نزد خداوند عذر و بهانهاى مىيافتم .
من در اين مورد انديشيدم و با فردى كه اطمينان داشتم كه به خاطر خدا ، رسول او ، خودم و مؤمنان خيرخواه است ، به مشورت پرداختم ، رأى او دربارهء پسر زن جگرخوار ، مانند رأى من بود ، مرا از والى قراردادن او نهى مىكرد و از اين كه كار مسلمانان را به او بسپارم ، مرا بر حذر مىداشت و خداوند مرا نديده است كه گمراهان را يار و ياور خود قرار دهم .
از اين رو ، يك بار جرير بجلى را به سوى او ( معاويه ) فرستادم و بار ديگر ابوموسى اشعرى را فرستادم ، هر دو نفر ميل به دنيا كردند و از هواى نفس او در جهت خوشنوديش ، از وى پيروى كردند .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٥٢