سپس رو به اصحاب كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟
گفتند : آرى ، اى امير مؤمنان !
فرمود : و امّا پنجمى اى برادر يهودى ! اين بود كه قريش و عرب اجتماع كردند و پيمان محكمى بستند كه تا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ما فرزندان عبدالمطّلب را نكشند ، باز نگردند . از اين رو ، با همهء ساز و برگ جنگى خود و با اطمينان كامل به پيروزى خود ، به سوى مدينه حركت كردند .
جبرئيل به پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و از آن حمله گزارش داد .
پيامبر صلى الله عليه و آله خود و همراهانش از مهاجران و انصار خندقى كندند ، سپاه قريش با خندق رو به رو شدند و ما را محاصره نمودند ، آنها خودشان را قوى و ما را ضعيف مىپنداشتند و ما را به شدّت تهديد مىكردند .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنان را به سوى خدا فرا مىخواند و به خويشاوندى خود به آنان تذكّر و سوگند مىداد ، ولى آنان خوددارى مىكردند و اين كار بر طغيان آنان افزود .
سواركار آنان سواركار عرب در آن روز ، عمرو بن عبدود بود . او به سان شترى سركش نعره مىزد و مبارز مىطلبيد و رجز مىخواند ، گاهى نيزه و گاهى شمشير خود را بالا مىبرد ، كسى را توان رفتن به سوى او نبود ، هيچ كسى طمع مبارزه با او را نداشت و در كسى غيرتى نبود كه او را تحريك كند و بصيرتى نبود كه او را وادار به جنگ با او سازد .
در اين هنگام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا برانگيخت و با دست خود عمامه بر سر من نهاد و اين شمشير را - و دست خود را به ذوالفقار زد - كه شمشير
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٣٣