خود او بود ، به من داد .
من به طرف ميدان نبرد حركت كردم ، زنان مدينه به جهت رو به رو شدن من با عمرو بن عبدود از روى ترحّم به حال من گريه مىكردند ، ولى خداوند او را به دست من كشت ، عرب سواركارى چون او نداشت و او اين ضربت را - با دست خود بر سر خود اشاره كرد - بر من زد . پس خداوند قريش و عرب را با اين كار و با رنجى كه من كشيدم شكست داد .
آنگاه حضرتش رو به اصحاب خود كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟
گفتند : آرى ، اى امير مؤمنان !
فرمود : و امّا ششمى اى برادر يهودى ! اين بود كه ما همراه با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد شهر رفيقان تو يعنى خيبر شديم ، در آنجا مردانى از يهود ، سواران قريش و ديگران بودند ، آنان همچون كوه با اسبان ، مردان و شمشيرهايشان با ما رو به رو شدند . آنان در خانههاى محكم استقرار داشتند و تعدادشان بسيار بود ، هر كدام از آنان فرياد مىزد و مبارز مىطلبيد .
هر كه از افراد من به سوى آنان رفت ، او را كشتند ، تا اين كه تنور جنگ داغ شد ، همه به نبرد خوانده شدند و هر كسى در انديشهء جان خود بود ، برخى از رفيقان من به برخى ديگر متوجّه شدند و همگى مىگفتند : اى اباالحسن ! برخيز .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا به سوى خانههاى آنان روانه كرد ، هيچ كدام از آنان با من مبارزه نكردند ، مگر اين كه او را كشتم ، هيچ سواركارى نبود مگر اين كه او را زمين زدم ، سپس به سان حملهء شير به شكار خود ، به آنان حمله
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٣٤