جهت كه تاب تحمّل آن را نداشتند و عقل هايشان آن را درك نمىكرد ، بزرگ شمردند .
ولى من به تنهايى به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پاسخ مثبت دادم و با شتاب و يقين و فرمانبردارانه دعوت او را پذيرفتم . در اين باره هيچ ترديدى به دلم راه پيدا نكرد .
ما سه سال بدين منوال درنگ نموديم ، در حالى كه بر روى زمين كسى كه نماز بخواند ، يا به رسالت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گواهى دهد جز من و خديجه دختر خويلد - كه خدا رحمتش كند - نبود و چنين بود .
سپس امير مؤمنان على عليه السلام رو به اصحاب خود كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟
گفتند : آرى ، يا امير مؤمنان !
حضرت فرمود : امّا دوّمين آنها ، اى برادر يهودى ! قريش در انديشه كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و نقشهها مىكشيدند ، تا اين كه آخرين بار در يومالدار و در محلى به نام « دارالندوة » گرد هم آمدند و شيطان ملعون نيز به شكل مرد يك چشم از قبيله ثقيف حاضر بود ، آنها در اين كار مشورت كردند و به طور جمعى به اين نتيجه رسيدند كه از طايفهاى از قريش مردى انتخاب شود و هر كدام از آنها شمشير خود را بردارد و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله - در حالى كه در رختخواب خود خوابيده است - بروند و با شمشيرهاى خود او را بزنند به طورى كه گويا يك نفر شمشير زده است و او را بكشند و چون او را كشتند ، قريش مانع بازداشت اين اشخاص
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 230
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٣٠