پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا از آن آگاه ساخت ، نامهاش را به وسيلهء من به سوى اهل مكّه فرستاد .
من به مكّه رفتم ، مردم مكّه - همان طورى كه شناخت داريد - به گونهاى بودند كه هر يك از آنان ، اگر مىتوانست هر تكهء مرا بر روى كوهى مىگذاشت ، گرچه در اين راه جان ، مال ، خانواده و فرزندانش را بذل مىكرد .
من نامهء پيامبر را به آنان رسانيدم و آن را براى آنها خواندم ، آنها همگى مرا تهديد كردند و عداوت خود را نسبت به من آشكار ساختند و زنان و مردانشان با من دشمنى كردند و همان گونه شد كه مىدانيد .
آنگاه رو به اصحاب خود كرد و فرمود : آيا چنين نبود ؟
گفتند : آرى ، اى امير مؤمنان !
حضرت فرمود : اى برادر يهودى ! اينها مواردى بود كه خداوند مرا در كنار پيامبرش آزمود و در همهء آنها - با لطف خود - مرا فرمانبردار يافت .
هيچ كس در آن موارد همانند من نبود و اگر مىخواستم به توصيف آنها مىپرداختم ، ولى خداوند از خودستايى نهى كرده است .
گفتند : اى امير مؤمنان ! به خدا سوگند كه راست گفتى ، به راستى خداوند بر تو فضيلت خويشاوندى با پيامبرمان را داده و تو را سعادتمند كرده بر اين كه تو را برادر او قرار داده است و تو نسبت به او مانند هارون از موسى هستى و تو را با آن جايگاههايى كه با حضرتش بود و خطرهايى كه داشتى برترى داد و آنچه را كه گفتى و بيشتر از آنها مواردى است كه نگفتى و هيچ يك از مسلمانان مانند آنها را ندارند ، براى تو ذخيره كرد .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٢٣٦