گفت : شخصى به نام « عبدالرحمان » است .
تلميخا درهمى چند را نشان داد و گفت : با اين پول نان بده !
نانوا از سنگينى و بزرگى درهمها در شگفت شد .
يهودى برخاست و پرسيد : اى على ! وزن هر درهم چقدر بود ؟
حضرت فرمود : وزن هر درهم ، ده درهم و يك سوّم درهم بود .
حضرت در ادامه فرمود : نانوا از تمليخا پرسيد : آيا برگنجى دسترسى پيدا كردهاى ؟
تمليخا گفت : اينها پول خرمايى است كه سه روز پيش آن را فروختم و اين شهر را در حالى ترك نمودم كه مردم ، دقيانوس پادشاه را مىپرستيدند .
نانوا دست تلميخا را گرفت و او را با خود به نزد عبدالرحمان پادشاه برد .
پادشاه پرسيد : كار اين جوان چيست ؟
نانوا گفت : او بر گنجى دست يافته است .
پادشاه گفت : اى جوان ! نترس ، چراكه پيامبرمان عيسى به ما دستور داده كه از گنج فقط يك پنجم آن را بگيريم . يك پنجم آن را بپرداز و با سلامتى برو .
تلميخا گفت : اى پادشاه ! در مورد من بينديش ، من گنجى نيافتهام ، من يكى از ساكنان اين شهرم .
پادشاه گفت : تو از ساكنان اين شهرى ؟
گفت : آرى .
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 334
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٣٤