تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
خشك گرديده و درختان نيز از طراوت افتاده بودند . يكى از آنها گفت : كارهاى ما مثل همين چشمه روانى كه در يك شب خشك و درختانى كه از طراوت افتاد ، شگفت‌انگيز است . آنگاه اصحاب كهف در خود احساس گرسنگى كردند تا آن كه گفتند : يكى را از ميان خود بادرهم‌هايى كه در اختيار داريد به شهر بفرستيد و فرستاده بايد ببيند كدام‌يك از طباخان پاكيزه‌تراست تا براى شما طعامى پاك بياورد ( چون در آن زمان بيشتر طباخان مجوسى بودند و خدا پرستان در خفا به سر مىبردند ) و او بايد در معامله از خود نرمش نشان دهد و چانه نزند و كسى را از حال شما آگاه نسازد . تمليخا گفت : تنها من براى تهيّهء غذا مىروم . تلميخا به چوپان گفت : اى چوپان ! لباس خود را به من بده . چوپان لباسش را داد و او پوشيد و به شهر آمد ، ولى جاها و راه‌هايى را مىديد كه هرگز برايش آشنا نبود ، او بر دروازه شهر پرچمى سبز رنگ را مشاهده كرد كه بر آن نوشته شده بود : « لا إله الا اللَّه عيسى رسول‌اللَّه » . او به پرچم نگاه مىكرد و چشمان خود را مىماليد و مىگفت : من خواب هستم . او وارد شهر شد و به بازار رسيد ، سپس نزد يك نانوايى آمد و به او گفت : اى نانوا ! نام شهر شما چيست ؟ گفت : اقسوس . گفت : نام پادشاه شما كيست ؟