خشك گرديده و درختان نيز از طراوت افتاده بودند .
يكى از آنها گفت : كارهاى ما مثل همين چشمه روانى كه در يك شب خشك و درختانى كه از طراوت افتاد ، شگفتانگيز است .
آنگاه اصحاب كهف در خود احساس گرسنگى كردند تا آن كه گفتند :
يكى را از ميان خود بادرهمهايى كه در اختيار داريد به شهر بفرستيد و فرستاده بايد ببيند كداميك از طباخان پاكيزهتراست تا براى شما طعامى پاك بياورد ( چون در آن زمان بيشتر طباخان مجوسى بودند و خدا پرستان در خفا به سر مىبردند ) و او بايد در معامله از خود نرمش نشان دهد و چانه نزند و كسى را از حال شما آگاه نسازد .
تمليخا گفت : تنها من براى تهيّهء غذا مىروم .
تلميخا به چوپان گفت : اى چوپان ! لباس خود را به من بده .
چوپان لباسش را داد و او پوشيد و به شهر آمد ، ولى جاها و راههايى را مىديد كه هرگز برايش آشنا نبود ، او بر دروازه شهر پرچمى سبز رنگ را مشاهده كرد كه بر آن نوشته شده بود : « لا إله الا اللَّه عيسى رسولاللَّه » .
او به پرچم نگاه مىكرد و چشمان خود را مىماليد و مىگفت : من خواب هستم .
او وارد شهر شد و به بازار رسيد ، سپس نزد يك نانوايى آمد و به او گفت : اى نانوا ! نام شهر شما چيست ؟
گفت : اقسوس .
گفت : نام پادشاه شما كيست ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٣٣