تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
گفت : آيا كسى را در اين شهر مىشناسى ؟ گفت : آرى . پادشاه پرسيد : نامت چيست ؟ گفت : تلميخا . گفت : اين نام از نام‌هاى مرسوم زمان ما نيست . پادشاه ادامه داد : آيا در اين شهر خانه‌اى دارى ؟ گفت : آرى ، اى پادشاه ! به همراه من سوار مركب شويد تا خانه‌ام را نشان دهم . پادشاه سوار بر مركب شد و مردم به همراه او به راه افتادند ، تمليخا نيز آنها را به بهترين خانه آن شهر برد و گفت : اين خانه من است . آنگاه بر در كوبيد تا آن كه پيرمردى بيرون آمد كه از پيرى ابروانش بر چشمانش افتاده بود . پير مرد گفت : چه كار داريد ؟ پادشاه پاسخ داد : اين جوان ما را آورده و چيزهاى عجيبى مىگويد ، و گمان مىكند كه اين خانه ، خانه اوست . پير مرد گفت : تو كيستى ؟ گفت : من تمليخا پسر قسطيكين هستم . در اين لحظه پيرمرد به پاهاى او افتاد و آنها را مىبوسيد و مىگفت : به پروردگار كعبه سوگند ! اين جد من است . آنگاه پير مرد ادامه داد : اى پادشاه ! اينان شش نفر از مشاوران دقيانوس از ستم او به سوى كوه‌ها گريختند .