در اين هنگام پادشاه از اسب خود فرود آمد و تلميخا را به آغوش كشيد ، مردم نيز دست و پاى او را مىبوسيدند .
پادشاه به او گفت : اى تلميخا ! دوستانت چه شدند ؟
او خبر داد كه آنها در غار هستند ، در آن ايّام ، در آن شهر دو پادشاه مسيحى و يهودى حكومت مىكردند ، آنها سوار بر اسبان خود شده و به همراه ياران خود به غار نزديك شدند .
تمليخا گفت : من مىترسم يارانم صداى سم اسبان شما را بشنوند و خيال كنند كه پادشاه دقيانوس براى دستگيرى آنها آمدهاست . به من مهلت بدهيد تا پيشتر بروم و به آنها خبر بدهم .
مردم توقّف كردند و تلميخا رفت و وارد غار شد . وقتى يارانش او را ديدند در بغل گرفته و گفتند : سپاس خدايى را كه تو را از دست دقيانوس نجات داد .
تلميخا گفت : واگذاريد دقيانوستان را ، چند روز در خواب بوديد ؟
گفتند : يك روز يا نيم روز !
تلميخا گفت : شما سيصد و نه سال به خواب رفتهايد ، اينك دقيانوس مرده و قرنها از پس يكديگر گذشته است ، خداوند براى راهنمايى مردم پيامبرى به نام المسيح عيسى بن مريم مبعوث گردانيد و بعد از مدّتى او را به ميان آسمانها عروج داد ، اكنون پادشاه با مردم براى ديدن ما آمدهاند .
آنان در پاسخ گفتند : اى تلميخا ! آيا مىخواهى ما را مورد فتنه و آزمايش جهانيان قرار دهى ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: احمد قاضى زاهدى گلپايگانى
ص٣٣٦