تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
در اين هنگام پادشاه از اسب خود فرود آمد و تلميخا را به آغوش كشيد ، مردم نيز دست و پاى او را مىبوسيدند . پادشاه به او گفت : اى تلميخا ! دوستانت چه شدند ؟ او خبر داد كه آنها در غار هستند ، در آن ايّام ، در آن شهر دو پادشاه مسيحى و يهودى حكومت مىكردند ، آنها سوار بر اسبان خود شده و به همراه ياران خود به غار نزديك شدند . تمليخا گفت : من مىترسم يارانم صداى سم اسبان شما را بشنوند و خيال كنند كه پادشاه دقيانوس براى دستگيرى آنها آمده‌است . به من مهلت بدهيد تا پيشتر بروم و به آنها خبر بدهم . مردم توقّف كردند و تلميخا رفت و وارد غار شد . وقتى يارانش او را ديدند در بغل گرفته و گفتند : سپاس خدايى را كه تو را از دست دقيانوس نجات داد . تلميخا گفت : واگذاريد دقيانوستان را ، چند روز در خواب بوديد ؟ گفتند : يك روز يا نيم روز ! تلميخا گفت : شما سيصد و نه سال به خواب رفته‌ايد ، اينك دقيانوس مرده و قرن‌ها از پس يكديگر گذشته است ، خداوند براى راهنمايى مردم پيامبرى به نام المسيح عيسى بن مريم مبعوث گردانيد و بعد از مدّتى او را به ميان آسمان‌ها عروج داد ، اكنون پادشاه با مردم براى ديدن ما آمده‌اند . آنان در پاسخ گفتند : اى تلميخا ! آيا مىخواهى ما را مورد فتنه و آزمايش جهانيان قرار دهى ؟
پرسشهاى مردم و پاسخهاى امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 336 | احمد قاضى زاهدى گلپايگانى